تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان
شکوفه می کنم

با غم

و تو

واژه ای که درست

نمی فهمم ات

91/01/27 | 14:43 | مژگان |
دیوارها دیوانه ام می کنند

 گریه می کنم

به تصویرت دست می کشم

با خودم حرف می زنم

دیوارها گریه می کنند

گر ی ه ... ن ... م ...ی..ک...ن...ن...د

اما من

چرا من هم گاهی

...گریه

دیوارها ....

دیوانه شده اند

 با تیک تاک ساعت تو می رقصند

و به قاب ماهی ها زل می زنند

همان چند ماهی قرمز که من

حبسش کردم روی دیوار

و تو ....

 

دارم با خودم غمی را می برم 

دیوارها....

 هرگز به تو نخواهم گفت....

 

91/01/18 | 9:41 | مژگان |
دلتنگم

و کرم ها

پیله های تنم را می جوند

حالا که درخت شده ام

رها نخواهم شد از تنهایی

سال که شروع می شود

بغض می کنم

نمی خندم

دست هایم لای سربی حافظ گیر می کند

به تو فکر می کنم

و استکان چای تلخ

ریشه های خشکم را خیس می کند

کسی نمی فهمد

فاصله مرا خواهد کشت


91/01/03 | 12:1 | مژگان |
حالا که تو رفته ای

مثل بچه ها شده ام

با همان بشقاب تو

غذا می خورم

بغض می کنم

غذا توی گلویم گیر می کند

هق هق می کنم

نمی توانم اشک هایم را پنهان کنم

تنگسیر

مرا حتما خواهد کشت.....

90/12/16 | 13:4 | مژگان |
سرد است

و دمل چرکین من

دارد بزرگ تر می شود

درست مثل تصویر زنی

که قاب کرده ام

روی دیوار

و دارد پیر می شود

گریه می کنم

بارانی بلند می پوشم

و تصویر بزرگ شده زخمم را زیر هزار باند پنهان می کنم

برف نمی بارد

و درخت ها خالی شده اند

از تو

موهای خاکستری ام

در باد گم می شوند

 چقدر این روزها شکل تو شده ام

شکل تو وقتی

زمستان سال پیش دیدمت

و در دست هایت گم شدم

چقدر درد دارم

دارم وزن تو را درونم احساس می کنم

که داری بزرگ می شوی

پیر می شوی

تمام چرک خشکن های عالم برایم ممنوع شده اند

نه

نمی توانم این درد طاقت فرسا را تحمل کنم

تو داری درون بطن من پیرمی شوی

مثل همان سالی که دیدمت

و گمشده بودیم در دست های هم

چه دور شده سرما

من درون اتاقم کز کرده ام

بخاری را تا آخر بالا کشیده ام

نمی توانم سرما را حس کنم

و تو را که دیگر در بطن من نیستی

بزرگ شده ای

پیر شده ای

پنجره را باز می کنم

بوی باران تمام حنجره ام را پر می کند

خالی می شوم

از تو

از دست هایت

و سرما....

 

دمل چرکینم دارد بزرگ تر می شود

حالا خیلی راحت از روی لباس نازکم دیده می شود

دست هایم را لابه لای نرده های در هم تنیده

بیرون می آورم

خیس می شوند

روی قاب عکس تو می کشم

و تصویر چشمانت با دست هایم بازی می کند

باران دارد خانه را  خیس می کند

دملم دارد خیس می شود

تصویر تو دارد توی باران

حل می شود

حالا هم چیز غرق باران شده

به جز چشم های من که هنوز انتظار تو را

دوست دارد

 

90/10/19 | 14:51 | مژگان |
امروز روز من است

روزی که من زاده شدم

روز آخر پاییز

رنگارنگی که سخت دوستش می دارم

و یلدایی که مرا آبستن کرد از واژه ها

امروز زاد روز من است

و من دختر یلدایم

همان فرشته ایی

که

روزی از خدا پاره ایی آتش قرض گرفت...

90/09/30 | 14:23 | مژگان |
چشم که باز می کنم تو نیستی

من دیوانه وار فلسفه می خوانم  

فلسفه افتادن سیب ...

سقوط می کنم

و نواختن نت های ویلون 

آرامم نمی کند

سقوط می کنم

وقتی موهایم را باز گذاشته ام

و به تو فکر می کنم

که دست هایت را روی گیسوانم جا گذاشته ای

آه دست هایت بین موج موهایم گمشده

دست هایت آن قدر گمشده

که نمی توانم پیدایش کنم

موهایم را کوتاه می کنم

سقوط می کنم

و باور این که روح خاکستری من باز

سبزشود

نه نه

اسیر شده ام

و دیگر توی خیابان ها

به لبخند تو که آزادی را از نی نی چشم هایم می گیرد

ایمان نمی آورم

چقدر تنها شده ام

و این مزه مزه کردن 

طعم گس سیگار دیگر آزارم نمی دهد

سرفه می کنم

دود را می بلعم 

طعم دست های تو را تف می کنم

من جا مانده ام

درست وسط خیابانی که فکر می کردم

تو را پیدا کرده ام

دیوارها راست می گویند

باید فلسفه بخوانم....

90/08/05 | 13:9 | مژگان |
ازارم نده

بالم شکسته است

و هیچ پری ندارم

تا بتونم

دوباره

و دوباره

پرواز کنم..

90/07/08 | 0:27 | مژگان |
دلم برای ماهی سیاه کوچولو تنگ شده

دلم برای صمد تنگ شده

دلم برای تمام

چیزهایی که دوست دارم

و از آن من نیست

تنگ شده

دلم برای تو

برای خودم

برای خاطرات گمشده

آن قدر تنگ شده

که بی خواب می شوم

جاری می شوم

جاری جاودان

90/06/28 | 2:31 | مژگان |
توی دلم تو را به اسم کوچک صدا می کنم

و به همین سادگی

عاشقت می شوم


90/06/21 | 16:11 | مژگان |
چقدر وقتی سایه ام دو تا می شود

می ترسم

چقدر وقتی

با دلهره

به تمام خاطرات جن زده کودکی ام وصل می شوم

شکل تو می شوم

آن قدر شکل تو می شوم

که شاید روزها ظرف ها را روی هم تلنبار کنم

لباس ها را نشویم

تا فقط به چشم های تو زل بزنم

و با دست های تو دوباره بزرگ شوم

دوباره دیر بخوابم

آن قدر که

تو بزرگ شوی

و من نبینمت

و زندگی در خانه من

بی انتظار

قد کشیدن  تو

                       تمام شود.

90/06/07 | 23:55 | مژگان |
تا صبح

بیهوده

 بیدار نشستم

به انتظار تو

به انتظار معجزه

به انتظار نقطه های سیاه

به انتظار شعرهای سپید

 

شب هاست که بیهوده

به انتظار نشسته ام

و نه معجزه

نه تو

نه هیچ سپیدی

                      مرا به بیداری وصل نمی کند.

90/06/05 | 13:46 | مژگان |
در خانه روبه روی ما

بلند بلند روزنامه  می خوانند

و موتورهایشان را زیر پنجره ما خاموش می کنند

و به اشتباه زنگ ما را فشار می دهند

من بی سوالی درب را باز می کنم

ما

برای

برای تمام آرمان های انسان دوستانه

برای...

شوهرم خمیازه می کشد

کاش آزادی را فریادی نسازد

تنها

زیر دندان هایش مزه مزه کند.

90/04/12 | 23:36 | مژگان |
وقتی واژه ها قطار شده اند

تا دوست داشتن را دو دو کنند

چقدر دنیا کوچک می شود

حتا تو هم معنا را می فهمی

چقدر بیهوده و ساده است.

90/04/04 | 23:58 | مژگان |
گریه کرد

درست راس ساعت چهار عصر

اما هیچ چیزی نمی یافت

باز گریه کرد

گرما بی تاب ترش می کرد

انگشت های خسته اش را در دهان کودک گذاشت

کودک تند تند دستان مادرش را لیس زد

تا شاید سیر شود

ساعت نه شب دست های زن خیس خیس بود

و کودک بالاخره خوابید

90/03/16 | 23:51 | مژگان |
فراموش شده ام

درست همین هر روز لعنتی

که با من نبوده ای

چقدر تنهام

دست هایت را باز کن

چشم هایم در خطوط انگشتانت گم شده اند.

90/03/05 | 0:16 | مژگان |
باید
چشم هایم را باز نگه دارم
برای
نگاه تو که تا آفتاب ادامه دارد
خسته ام
و خواب مرا مردی دزدیده است
که با ریشه های من پیوندی ابدی دارد
و رویاهای من
فراموش می شود
زیر همین خاکی که مرا مدفون کرده
و هر روز و هر روز
موریانه ها
کلمات را از من می دزدند
به جز همین واژه ی من
من تنها
که فراموش شده.
90/02/20 | 23:47 | مژگان |
دلخوشم

به همین ستاره ای

که در دوردست ها گم شده

و از آن من نیست

چقدر شکسته است

شن زاری که درونم مدفون شده

و دست هایم را نهان می کند.

90/02/02 | 23:54 | مژگان |
چقدر دلتنگ واژه هایم که نمی شنوم

احساس خفگی می کنم

و نمی توانم آزادی بیش از حد دست هایم را باور کنم

تو روی شانه های من وول می خوری

و من با گریه های تو دلتنگ می شوم

برای همین واژه

که نمی شنوم.

 

 

89/12/08 | 13:49 | مژگان |
درد می کشم

و چیزی کاسته می شود

از روحم

و دست هایم.

سکوت می کنم

آن قدر که زخم هایم

توده ای بزرگ می شود

که رهایی از آن آسان نیست

زرد می شوم

شاخه هایم می شکنند

چه جدایی سختی

چه زخم سرکشی

و تو مرده ای

                   و برای خاموشی زجرهایم

                                                      نوش دارویی نداری.

89/12/07 | 0:23 | مژگان |
زجر می کشم

و تمامی ندارد

نه اندوهم

و نه دمل چرکین خاطرات تو.

89/12/04 | 8:50 | مژگان |
محبوس شده ام

درون یک چهار دیواری

که روزنه ای به بیرون ندارد

و صدای گریه تو

تنها صدایی است

که گریه مرا محو می کند

چاره ایی نیست

تمام زخم ها بیهوده بوده اند

باید دوباره زجر بکشی

تا تعمیدت دهند

هر روز

و هر روز

89/11/26 | 18:25 | مژگان |
یه آوازه

که از بطنت جدا نمی شه

تو

و

صدایی که هنوز نمی شناسمش.

89/11/10 | 13:29 | مژگان |
نیم شب

شعری سرودم

بلند خواندمش

چند بار

اما فقط اشک هایم مانده

و کلماتی که آبستن نشده

فراموش شده اند.

89/10/27 | 13:55 | مژگان |
دلم گرفته بود

گریه کردم

آن قدر که اشک ها

نقش دستان تو را

دزدیدند

چقدر تنهام.

89/08/12 | 11:15 | مژگان |

آفتاب وسط آسمان است

باد گرمی موهایت را می رقصاند

از ماشین پیاده می شوی

خسته ای

و به چیزی فکر می کنی که نمی یابیش

پیرمرد روبه روی توست

درست وسط بازار ماهی فروش ها

با یک گونی خالی برنج

هوا گرم است

دهانت خشک شده

پیرمرد دنبالت می کند

دستش را دراز می کند

نمی دانی چرا را رد می کنی

و به خواهش او که از تو می خواهد بسته های زردآلوی خشک را بخری نه می گویی

فقط به رد او نگاه می کنی که به سرعت میان جمعیت گم می شود

آب معدنی می خری

گلویت که خیس می شود

به چه سرعتی پیشیمان می شوی

تخت گاز به سمت جمعیت می رانی

گم می شوی

پیرمرد هم گم می شود

 دور می شود

بودنت را از دست می دهی...

89/06/23 | 14:15 | مژگان |
شکسپیر را تایپ می کنم

 نیست

قهوه ام می سوزد

سرخ می شوم

از قهوه سوخته ای که نخورده ام

برای بیان تو

نیازمند می شوم

 به هر چیز شکننده

به تو

و حتا فیلترینگ

و واژه هایی که حرام می شوند.

89/04/27 | 23:38 | مژگان |
باور کن من دچار جنون شده ام

صدای ناسور تو را از پشت تلفن می شناسم

و چنان با صدایت می آمیزم که انگار هزار سال است

که بهم عجین شده ایم

تو بهت می کنی

پشت تلفن همه چیز ممکن است

حتا عریانی دو روح

که هرگز بهم نمی رسند

و بیهودگی دو دست

که بیخود بدنبال

کمک

به سیم ها هجوم می آورند

خط خط بیخود و بی محتوا

خط حرف

حرف من و تو

خط ناشناس

که دو صدا را با هم اشنا می کند و نه دو انسان را

خطی که با یک اشاره تو

خاموش می شود

و مخاطب تو لعنتی را

آنقدر وقتی که مست هستی

تنها می گذارد که نفهمی

خط عریان

خط تماس من و تو......

89/03/16 | 23:47 | مژگان |
چه پلید است

عشق تو

وقتی به هنگام پرستیدن من

واژه های دیگری را دوست می داری

89/02/31 | 11:35 | مژگان |

چیزیی با تو است

تهی...

 درون سایه ام می خزم

و تهی می شوم از همین

چیزیی که باید باشم و نیستم

باید رهایت کنم

با همین واژه لعنتی

که مویرگ هایمان را به هم می بافد

و مستمان می کند

من بیزار شده ام

و صلیب رو شانه های تو دورم می کند

سردم می کند

روزم را سیاه می کند

سیاه می کند

سی...

......

 

7/10/88

 

89/01/24 | 23:46 | مژگان |
درباره وبلاگ

آخرين مطالب
لینک دوستان
امکانات وب