تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان

محبوب من کسی است که هرگز ندیدمش

بی لمس دست هایش

حرارت وجودش را احساس می کنم

و چشم های که هرگز ندیدم

و بوسه های که هرگز لبانی را در آغوش نگرفتند

 

پیراهنی می بافم

برای مردی که هرگز ندیدمش

سایه اش را اندازه می گیرم

بلند است

تا ابتدای خورشید

و با اشعه های خورشید می رقصم

در زاد روزش

برای مردی که هرگز ندیدمش.

مژگان رها 08.02.2008

نوشته شده در تاريخ 86/11/30 توسط mozhgan |

تا مهرگان داریم به والنتاین نیازی نداریم

Top of Form

ارزش گذاری کاربران:  / 36
ناچیزبهترین 

Bottom of Form

04 مهر 1385

شاهین سپنتا

اجازه بدهید در آغاز این یادداشت کوتاه بگویم که نه تنها من به هیچ روی با ارزش های فرهنگ غربی مخالف نیستم، برعکس بر این باورم که فرهنگ همه ی ملت ها ارزش هایی دارد که شایسته ی ستایش اند و قطعا فرهنگ کشورهای غربی و حتی عربی هم از این گونه اند.
اما این هرگز به این معنا نیست که ما به ارزش های فرهنگی خودمان پشت پا بزنیم و نابخردانه شیفته ی فرهنگ دیگران شویم. فرهنگ پربار ما ایرانیان سرشار از آیین های شاد و غرور آفرین است که هر یک به نوبه ی خود جزیی از میراث معنوی بشری به شمار می روند و این وظیفه ی ما ایرانیان را در پاسداشت این میراث ارزشمند بشری از دیگران بیشتر می کند.

من به آرمان جهانی شدن یا فرهنگ جهانی احترام می گذارم؛ اما این بدان معنا نیست که بپذیریم تا یک فرهنگ بر دیگر فرهنگ ها مسلط شود و این ابزاری بشود برای سلطه ی اقتصادی و سیاسی یک یا چند کشور بزرگ بر دیگر ملت ها.
جهانی شدن از دیدگاه من یعنی این که همه ی ملت ها همچون اعضای یک خانواده، هر آنچه را که دارند بر سر یک سفره  به گستره ی جهان بگذارند و هر یک به فراخور نیازشان از آن توشه برگیرند.

همان اندازه که «کریسمس» حق دارد جهانی بشود، «نوروز» همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود. همان اندازه که «ولنتاین» حق دارد جهانی باشد، «مهرگان» ما نیز حق دارد که جهانی باشد. حال اگر می بینیم که ما داریم آهسته آهسته آیین های زیبای خودمان را فراموش می کنیم و دل به نغمه های دیگر می سپاریم از دو حال خارج نیست :
یا ما دچار یک بی غیرتی عظیم فرهنگی شده ایم؛ یا در یک خواب عمیق فرهنگی فرو رفته ایم، وگر نه کدام ملت را سراغ دارید که به این آسانی تن به استعمار فرهنگی بسپارد و صدایش هم در نیاید.
شوربختانه چند سال است که ترویج کنندگان فرهنگ غربی می کوشند که جشن ولنتاین را به جای جشن کهن و ایرانی مهرگان در ایران ترویج کنند.

«ولنتاین»(Valentine) که «جشن عشاق» یا «روز پسر» نیز نامیده می شود، همه ساله در 14 ماه فوریه توسط مسیحی ها گرامی داشته می شود. 14 فوریه براساس یک باور قرون وسطایی روز جفت گیری پرندگان است.
نکته ی بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما ولنتاین بیشتر مروج عشق های کوچه بازاری و سطحی است.

از سوی دیگر مشهور است که در دهه ی سوم مسیحی در رم و در زمان امپراتوری «کلادیوس دوم» کشیشی به نام «والنتیوس» یا «وَلنتاین» که بعدها به نام «سنت ولنتاین» یا «ولنتاین مقدس» معروف شد، برخلاف دستور صریح امپراتور، دختران و پسران را به عقد هم درمی آورد. در آن زمان امپراتور رُم تصور می کرد که سربازان مجرد، نسبت به سربازان دارای همسر، جنگجویان بهتری هستند، از این روی ازدواج را برای سربازان خود ممنوع کرده بود.
امپراتور از این خودسری ولنتاین رنجید و دستور بازداشت او را صادر کرد. اما ولنتاین در زندان هم بیکار ننشست و به دختر کور زندان بان خود دل بست و در پایین اولین نامه ی عاشقانه به آن دختر، نوشت: «از طرف ولنتاین تو ...»

چنان که گفته شد، برخی از پژوهشگران بر این باورند که چون در قرون وسطی روز 14 فوریه را روز جفت یابی پرندگان می دانستند به همین دلیل بعدها که قرار شد روزی را برای عشاق نام گذاری کنند تاریخ 14 فوریه و نام ولنتاین را در هم آمیختند و آن را روز عشاق نامیدند.

ولی گروه دیگر معتقدند که جشن روز ولنتاین یک رسم قدیمی است که ریشه در یک جشنواره ی (فستیوال) رومی دارد. رومی های غیر مسیحی در میانه ی ماه فوریه که برای آنها آغاز بهار بود یک جشنواره به نام «لوپرکالیا»(LUPERCALIA) داشتند. در بخشی از این جشنواره دخترها نام خود را می نوشتند و درون جعبه ای می انداختند و پس از آن هر پسر یک نام را به صورت شانسی از درون جعبه برمی داشت. به این ترتیب آن دو در طول جشنواره به عنوان دوست پسر و دوست دختر با هم بودند. البته در مواردی این دوستی به ازدواج هم می انجامید. بعدها کلیسا تصمیم گرفت که این جشنواره را به نفع خود مصادره کند و به یک جشن مسیحی و یادبود روز اعدام کشیش «سنت ولنتاین» تبدیل کند.

روز ولنتاین تا سده ی 17 مسیحی هنوز روزی ناشناخته بود. در سده ی 18 نوشتن پیام های عاشقانه و ارسال آن به صورت معمول درآمد. امروزه ولنتاین در حقیقت وسیله ای برای ترویج مسیحیت در کشورهای غیر مسیحی قرار گرفته و مبلغان مسیحی از راه ولنتاین می خواهند جایی برای خود در دل مردم باز کنند و بسیاری از بازرگانان کشورهای غربی هم می کوشند تا با بهره برداری از ولنتاین، انواع کارت پستال های پر زرق و برق و محصولات فانتزی خود را به جوانان کشورهای جهان بفروشند و به کسب و کار خود رونق بیشتر دهند و تبلیغات روی اینترنت و شبکه های ماهواره ای تاییدی بر همین نکته است.
گواه این ادعا آمار منتشر شده از فروش انواع هدیه ی روز ولنتاین از شکلات و گل و کارت گرفته تا دیگر اجناس است. برای نمونه طبق آمار در انگلستان در روز 14 فوریه سال 2001 تنها 22 میلیون پوند صرف خرید گل شده است و از سوی انگلیسی ها 7 میلیون شاخه گل سرخ و 12 میلیون کارت تبریک ارسال شده است !!!

اما در ایران، چرا ولنتاین این شانس را داشته است که طی چند سال گذشته خود را بر فرهنگ ما تحمیل کند ؟
شاید نقش رسانه های گروهی داخلی و خارجی در این میان نادیده گرفته شود. اما حقیقت این است که اگر این رسانه ها به ویژه شبکه های ماهواره ای فارسی زبان خارج کشور و یا دوستان وبلاگ نویس، آن قدر که در مورد ولنتاین سخن می گویند و می نویسند، یک دهم آن هم در مورد مهرگان سخن می گفتند امروز جوانان ایرانی که تشنه ی جشن و شادی هستند، این چنین به آیین های بیگانه دل نمی باختند.
در چنین شرایطی اگر مسوولان کشور صلاح می دیدند و اجازه می دادند تا جشن مهرگان آزادانه در میان همه ی مردم کشور به ویژه جوانان فراگیر شود، ضمن اینکه یکی از سنت های زیبای ایرانی حفظ شده بود، زمینه برای نفوذ اندیشه ها و سنت های بیگانه به کشور فراهم نمی شد و ولنتاین به راحتی جای خالی جشن مهرگان را در دل جوانان ما پر نمی کرد.

مهرگان روز عشاق در فرهنگ ایرانی است

یکی از آیین هایی که در روز جشن مهرگان بیش از روزهای دیگر به آن توجه می شود، مهرورزی و ابراز عشق به همه ی همنوعان و نزدیکان، بستگان و دوستان است و افراد به آنانی که عشق می ورزند، هدیه های گوناگون از جمله دسته ای گل بنفشه هدیه می دهند.

مهرگان، این جشن زیبا را پاس بداریم و فراموش نکنیم که تا مهرگان داریم به ولنتاین نیاز نداریم.

و اما در پایان ذکر دو نکته را ضروری می دانم :

نکته نخست اینکه برخی از دوستان می کوشند تا روز «جشن اسفندگان»(سپندارمذ) را به عنوان روز ولنتاین ایرانی معرفی کنند. اما نباید فراموش کرد که روز اسفندگان، روز زن در فرهنگ ایرانی است و هیچ ارتباطی با ولنتاین و پیوند مادی بین یک زوج جوان ندارد. هرچند که ممکن است از نظر زمانی (به صورت اتفاقی) نزدیکی داشته باشند.

نکته بسیار مهم دیگر تفاوت بنیادین بین مهرگان و ولنتاین است. مهرگان بر بنیان مهرورزی آگاهانه و خردورزانه و پایدار بر یک پیمان مستحکم اخلاقی بین دو دلداده استوار است. اما والنتاین بیشتر مروج عشق های کوچه بازاری و سطحی است.

دیــدگــاه هـا

اگر درباره ی این نوشتار نگرشی دارید می توانید در این بخش بنویسید.
نوشته ی شما پس از پذیرش در اینجا نمایش داده می شود.
نوشته هایی که به خط فارسی نیستند پذیرفته نخواهند شد.

Top of Form

نام : *

متن : *

شماره ی امنیتی *

Bottom of Form

 


بازدیدها : 2142

   دیدگاه ها : (6)

 

 

1. پیامی از جابرخان, فرستاده شده در تاریخ 27-بهمن-1386
اب در کوزه ما گرد جهان میگردیم.انگار داره عادتمون میشه چیزهای خوبی که داریمو رها کنیم بعد که نابود شد از نو یادشون بیاریم پس نذاریم اینم مثل باقیش بشه

 

2. پیامی از فرح, فرستاده شده در تاریخ 25-بهمن-1386
من فرح هستم 
اگر در مورد اين جشن در رسانه هاي داخل صحبت شود واجازه اين جشن داده شود ديگر كسي به والنتاين رو نمي آورد در غير اين صورت جاي هيچ گله اي نيست
ايا در روز مهرگان هم مغازه ها انقدر زيبا درست شده كه كسي ياد جشن مهرگان بيافتد

 

3. پیامی از نسترن, فرستاده شده در تاریخ 22-بهمن-1386
ممنون كه اينطوري مردمو آگاه ميكنيد اما متاسفانه براي خيلي ها مهرورزي ما اهميتي نداره و دوباره به سراغ همون ولنتاين ميرن 
خيلي دلم ميسوزه كه مردم فرهنگشونو كه سرشار از عظمته به چيز كوچيكي ميفروشن
با تشكر از شما و آرزوي فرا رسيدن هر چه زودتر روز مهرورزي

 

4. پیامی از نقش خیال, فرستاده شده در تاریخ 18-مهر-1386
سلام...مطلبتون رو خوندیم...چرا تاریخ دقیق مهرگان را عنوان نکردید؟ 
ممنون

 

5. پیامی از میثم, فرستاده شده در تاریخ 17-مهر-1386
سلام 
مطلبتون خیلی زیبا بود 
راستش وبلاگی دارم. در مورد مهرگان نوشتم. مطلبتان را هم لینک کردم. البته ببخشید که بی اجازه این کار را کردم

 

6. پیامی از محبوبه, فرستاده شده در تاریخ 08-مهر-1386
با سلام بر شما دكتر محترم  
 
از نوشته ي دقيق شما سپاسگزارم، و در رابطه با نكته ي پاياني گفتارتان من معتقدم كه آن جشن هم در نوبه ي خود باارزش بوده و قطعا به جهت كاركرد اجتماعي كه در آن زمان داشته به تدريج رونق گرفته و ادامه يافته،اما به تدريج هويت اصلي خود را از دست داده كه اين مورد مي تواند در مورد رسوم خودمان نيز صادق باشد. مثلا همين جشن نيز مي تواند به مرور كاركرد اصلي خود را از دست دهد و اگر الان چنين نيست به اين دليل است كه تقريبا فراموش شده است. اميدوارم منظورم را خوب بيان كرده باشم. به اميد روزي كه همه ي جوانان و نوجوانان ما با فرهنگ اصيل خود آشنا شوند و به آن عمل كنند.

 

نوشته شده در تاريخ 86/11/30 توسط mozhgan |

شبی زیبا ، شبی مهتاب ،

چه شیرین است این پندار

که در دنیا هنوزت هست زیبایی

که در کنج خیالش با تو مشغول است

و با انگشت های نازک و نرمش نوازش می کند گیسوی چنگش را

و با شیرین سرود خود امیدت می دهد در دل :

شکیبا باش روزی چند ، گوید ، وصل نزدیک است.

اما ای دریغا روزهایم رو به پایان است ،

و بهار وصل را هرگزنخواهم دید .

 

نوشته شده در تاريخ 86/11/30 توسط mozhgan |

                       همزاد

 

خواب هم چون هاله ای تمام وجودم را فرا گرفته است؛ چشمانم راباز می کنم . احساس می کنم پا به دنیایی جدید گذاشته ام . درست لحظه ای که از زمین و آسمان ، از خودم و از زندگیم قطع امید کرده بودم و وجودم پر از خاکستر مرگ بود احساس کردم که به مکان رویایی ام پا گذاشته ام. چقدر دیر به آرزویم رسیده بودم. درست زمانی که احساس پوچی تمام تنم را فراگرفته بود و من فقط بدنبال آن بودم که ارتباطم را با زندگی از هم بگسلم و روحی آزاد باشم در کرانه ی آسمان . و اکنون میان تمام آن رویاها ، سرزمینی پیش رو دارم که تاریک است و پر از ابهام . نه ! این جا جایی که من می خواستم نبود. دنیایی که من به دنبالش می گشتم دنیای مرده ها بود و مطمئنا تابوت ، اولین جایی بود که باید بدان پا می گذاشتم . این جا حتا از قبر هم خبری نبود ؛ چه برسد به یک عالمه برگ چنار که همیشه دلم می خواست به جای سنگ مرمر بر وجودم سنگینی کند . من مرده بودم یا زنده ؟ هیچ فرقی نمی کرد . چرا که قبل از مرگ ستاره ای درخشنده به اعماق قلبم تابید و هنگامی که فقط یک قدم با مرگ فاصله داشتم ، زندگی مرا دگرگون کرد . و من تنها از لابه تای چشمان نیمه بسته ام ، انگشتان ظریف و شکننده ای حس کردم که اکسیری زندگی بخش را جرعه جرعه به حلقم می ریخت.

    زن را دیده بودم ، اما در ورای خاطرات ذهنم ، تصویر او گم شده بود . ومن تنها آن لحظه که او اکسیر را به حلقم می ریخت ، فهمیدم که دیگر با مرگ فاصله دارم . اما نه ! فقط درک نکردم ، آن را در خود یافتم . در سرزمین سرد و خاموشی که بدان پا گذاشته بودم همه چیز هویدا بود و احتیاجی به فلسفه نداشت . به دنبال خودم بودم ؛ چون از زمانی که اکسیر وارد رگ هایم شده بود ، من تنها خودم نبودم ، روح کسی بودم که شاید قرن ها پیش مرده بود و من سنگینی روح عظیم او را بر جسم کوچک خودم احساس می کردم .

به اطراف نگاه می کنم . کویر خاموش بود و کلبه ای خاکی قسمت کوچکی از بیابان را فرا گرفته بود . با هجوم گرما به کلبه ، به اعماق روشن ذهنم که خاطراتم را شکل می داد ، پناه می برم . چهار دیواری است خالی از سکنه .

       گلویم خشک می شود و عرق از سر و رویم می بارد . شن ها تنم را آزار می دهند . دلم می خواهد از خودم ، از روحی که دیوانه وار بر وجودم حکم فرما بود و من تسلط این روح غریب را نمی خواستم  ، بگریزم . به کویر پناه بردم ، می دوم اما کویر انتهایی ندارد ، بی اختیار جمله ای از ذهنم عبور می کند :

   *«کویر انتهای زمین است . پایان سرزمین حیات .»

     راه رفته را بر می گردم . زمین را با تکه چوبی حفر می کنم . پایین می روم . صدایی زمین را پر می کند ، از گودال بیرون می آیم . روی شیشه عینکم را خاک فرا گرفته . انگشتانم را بر روی شیشه هایش می کشم و به چشم می زنم . صدای ضعیف زنی در وجودم می پیچد و ترنم آواز انسان هایی که بی اختیار از دروازه ی زمان گذشته بودند .

    سایه ی پر تحرک کالسکه ای از روی دیوار می گذرد . به رد چرخ ها نگاه می کنم که چندین متر آن طرف تر محو و ناپدید می شود . بغض گلویم را می گیرد و نخستین راه نجاتم در پس جاده ای بی انتها گم می شود . به پشت کلبه می روم . اما گودال نسبتا عمیقم ، با خاک یک سان شده است. برای دومین بار انگشتانم را در ماسه ها فرو می کنم ، وقتی گودال به اندازه ی عمق خودم حفر می شود ، صدای ضعیف زنی به گوشم می رسد و نوار خاموش ذهن من ، بعد از روزها صورت هول و محو او را به خاطر آورد . حدس می زدم که حلول این روح آشفته بی ارتباط با او نیست ، چرا که هر وقت از خواب بر می خواستم ، طعم تلخ و بدمزه ی اکسیر را در دهانم احساس می کردم . هیجده روز بود که آن جا بودم و سایه گنگ و مبهم آن زن ، هر شب در هنگام خاموشی و خواب به سراغم می آمد و برای این که اثر آن از وجودم خارج نشود ، دوباره آن را به من می خوراند . حتما شباهتی دور میان من و این روح طلسم شده ، وجود داشت که آن زن با اکسیرش او را با من پیوند زده بود .

         نگاهم با تصویر بی روح چشمانش تلاقی می کند ، مه غلیظی گودال را پوشانده بود و آن تصویر بی روح با همان صورت هول و محو همیشگی هش به من می نگریست . شیشه ی عینکم به علت گرد و خاک ، دیدم را کم کرده است ؛ گرد و خاک را از عمقش می زدایم . صدای ضعیف زن مبهم تر از قبل به گوش می رسید ، اما چند متر آن طرف تر محو و ناپدید می شود . به سراغ خاک می روم ؛ اما زمین ، این رویای شگفت آور ، انگار با دستان خسته ی من بازی می کند. انگشتانم را در موهایم فرو می کنم ، صبرم به سر آمده . مشتم را به زمین می کوبم . قلبم می لرزد ؛ دریچه ای از اعماق خاک باز می شود . فرو می روم ؛ آن قدر که احساس می کنم دیگر امکان ندارد به توانم از گودالی که زیر انگشتانم حفر شده ، بیرون بیایم.به آسمان نگاه می کنم ، بی اختیار نگاهم به چشمان درشت و خاکستری زن می افتد ، قلبم می تپد . می خواهم فریاد بزنم . اما آهنگی سرد مرا باز می داشت . طنینی غم انگیز مرا می خواند :

-        تو به هیچ جا تعلق نداری .

صدایی از یک گیتار کهنه ، که هستی ام را می نواخت و من حس نمی شدم . او هم . آهنگش در زمانی محو ، گم شده بود . بین من و آدم ها فاصله بود ، فاصله ای آکنده از تفاوت . زن هنوز بالای گودال ایستاده بود و مرا نگاه می کرد . تصویری محو و خاکستری از کالبد خاکستری مغزم می گذشت . تصویر پسر عمه ، دوستانم و آدم هایی که روزی در قعر زمان گم شده بودند ؛ انسان هایی که زندگی آن ها را به زمان و مکانی که خودش می خواست ، می برد .

    زن آهسته گفت :

-        خستگی ، همیشه مانع گذشتن است .

گفتم :

-        نه !

   اما احساس خستگی کردم . روحی سنگین از پی قرن ها گذشته بود و من هنوز او را نمی شناختم . تو با من زندگی می کرد . زن دوباره ادامه داد :

-        زبان او را نمی فهمی ؟

 خاک نرم بود و سست . دوباره فرو رفتم ؛ احساس بدی داشتم ، دستان بی روح زن انگار از دنیای اعجاز گریخته بود ، ساعدم را می فشرد و دندان های سفید و براقش چیزی را از رگ هایم می گرفت و لحظاتی بعد این مشعل آسمانی از فراز اقیانوس قلب من گذشت و برای همیشه ناپدید شد .

    تمام این ها را نوشتم ، تا شاید روزی به راز اکسیر و حلول آن روح سنگین در وجودم پی ببرم . چرا که چشمان خاکستری ام تا مدت ها نمی توانست چهره ها و خاطره های گذشته را به تصویر بکشد . نوشتم تا هم خودم و هم سایه های شبیه خودم باور کنند که همه ی این ها خواب نبوده ، شاید روزی بتوانم در میان خانه های متروک شهرم ، راز خودم و تمام آن حادثه ها را کشف کنم.

                                                       * دکتر عتی شریعتی 

                                                         مژگان رها 

نوشته شده در تاريخ 86/11/28 توسط mozhgan |
 

روز سه شنبه 25 بهمن، روز والنتاین، 'روز عشاق' است، عیدی که در چند سال اخیر، شاهد استقبال بی نظیر جوانان ایرانی بوده است.



روز سه شنبه 25 بهمن، روز والنتاین، 'روز عشاق' است . اگرچه جشن والنتاین سنتی است غربی اما زبان عشق همیشه و همه جا شنونده دارد. آنهایی که به این روز اهمیت می دهند و عاشق هستند به محبوب خود می گویند دوستت دارم، چه با شاخه ای گل و چه با هدیه ای گرانقیمت؛ اگر مخفیانه عاشق هستند ارسال یک کارت والنتاین بار سنگین افشاگری را خیلی سبک می کند.

جشن والنتاین منحصر به زوج های جوان نیست، اما در این روز، طغیان احساسات خام عشق نوجوانی بیشتر به چشم می خورد. دغدغه های عشقی یک نوجوان، چند برابر می شود: 'چند تا کارت والنتاین می گیرم؟ از طرف کی؟'

این دغدغه تا ساعات پایانی روز ادامه دارد و تا چند روز بعد از موعد والنتاین سوژه ای می شود برای گفتگوهای نوجوانانه.

احساسات عاشقانه چه "خام" و چه "پخته" تعریف راحتی ندارد و از هر که به پرسی، اول تامل می کند، بعد (بالاخره) توصیفی برای آن پیدا می کند. برخی عاشق شدن خود را در چند کلمه می بینند: 'تیر عشق به قلبم خورد' یا 'عشقش جادوم کرد'؛ برخی هم یک کتاب حرف برای گفتن دارند.

توصیف عشق و احساسات منتسب به آن حتی برای فلاسفه، ادیبان، هنرمندان و دانشمندان - که آن را شعبده بازی هورمون ها برای ترغیب انسان به تولید مثل می دانند - آسان نبوده و طی سده های متمادی ذهن و آثار آنها را سخت به خود مشغول کرده است.

شاید دشوارترین کار این متفکرین، تفکیک جاذبه جنسی از عشق "رویایی" بوده و این که آیا اصلا خط و مرزی میان این دو وجود دارد یا نه؟ پاسخ به این سوال و دهها سوال مانند آن هم باعث شده که به مرور ایام تلاش برای درک مفهوم عشق و جستجو برای دستیابی به آن، به یکی از شیرین ترین و در عین حال تلخ ترین تجربه های بشری تبدیل شود.

تلخی و شیرینی که شاید فقط شعر، داستان سرایی، فیلم، ... بتواند تحملش کند: از لیلی و مجنون و رومئو و ژولیت گرفته تا داستانهای عشقی امروزی دست ساز هالیوود.

دلیل مجذوب شدن دو نفر به یکدیگر هر چه باشد - شهوانی یا معنوی - در هر حال یافتن "نیمه دیگر" کار دشواری است. اما رفتن در این راه خالی از هیجان نیست؛ حتی اگر بدانیم در انتها یک سراب در انتظار ماست. شاید برای همین است که جوانان و نوجوانان راحت تر از بزرگترها در این راه قدم می گذارند. آنها مطمئن هستند که "عشق دوای هر دردی است!"

نوشته شده در تاريخ 86/11/27 توسط mozhgan |

 

 

 

 

 

                                                      زن ها همیشه می دوند.

 

 

         زن ها دویده بودند.چادر حیا را بر داشته بودند. سرمه کشیده نکشیده با مردهایی که گه گاه کنارشان ایستاده بودند ، دویده بودند. احساس را دزدیده بودند. سقف را دزدیده بودند. نگاه را دزدیده بودند. آبرو را دزدیده بودند. چیزی نخریده بودند تنها دزدیده بودند.

     مردها همیشه دویده بودند و به زن هایی که پا به پایشان دویده بودند مردانگی داده بودند.

    مردهاای ایستاده بودند و زن های منزجر از مردها ، دویده بودند و خاک را روی صورت مردها پاشیده بودند و رفته بودند.

   زن ها می دویدند و تنها بودند. می رقصیدند و تنها بودند. می خوروشیدند و تنها بودند. مردها لنگان می دویدند و با زن بودند. مردها می ایستادند و با زن بودند. مردها می مردند و با زن بودند. مردها خطا می کردند و با زن بودند.دختران ماه رو به خاطر مردان دویده بودند نه برای به دست آوردن مردها برای رسیدن به خودشان اما دختران دونده هیچ گاه چیزی را پس نگرفته بودند.

   زن ها تنها بودند. زن های دویده همیشه تنها بودند. همیشه مردهایی بودند که زن های ایستا را به زن های دونده ترجیح می دادند. همیشه مردهایی بودند که با قلب زن ها بازی می کردند و بعد به زن های دویده می گفتند :

ما نمی خواهیم خیانت کنیم.

  مردها دویده بی رحم بودند. با پاهای بزرگ و بلند قدم های بزرگ بر می داشتند و به زن های دویده خیانت می کردند و به زن های ایستا خیانت می کردند.

  زن های ایستاده هنوز منتظر بودند. زن ها هنوز می دویدند.

1/6/81        مژگان رها

نوشته شده در تاريخ 86/11/27 توسط mozhgan |

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین [ January 26, 2008 ]

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد

ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت وافتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند سال پیش وقتی جرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدین دخترم:

اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می ش * ک ند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

رویت را می‌بوسم.

 

نوشته شده در تاريخ 86/11/12 توسط mozhgan |

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین [ January 26, 2008 ]

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد

ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت وافتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند سال پیش وقتی جرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

ژرالدین دخترم:

اینجا شب است، یک شب نوئل و من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما تصویر تو آنجا روی میز هست، تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست، اما تو کجایی؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمایی می کنی؟ شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ایرانی” است که اسیر تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هشیاری داد نامه پدرت را بخوان. صدای کف زدن های تماشاگران گاه تو را به آسمان ها خواهد برد، برو! آنجا برو. اما گاهی نیز بر روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن: زندگی آن رقاصان دوره گرد کوچه های تاریک را که با شکم گرسنه می رقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد؛ من نیز یکی از اینان بودم، من طعم گرسنگی را چشیده ام من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر، من رنج حقارت آن دلقک دوره گد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند، احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرفی زد.

دخترم در دنیایی که تو زندگی می کنی، تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسر فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس، حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و اگر پولی برای خریدن لباس های بچه اش نداشت پنهانی پولی در جیب شوهرش بگذار! گاه به گاه با اتوبوس یا مترو شهر ار بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یک بار با خود بگو:”من هم یکی از آنان هستم” آری تو هم یک از آنها هستی دخترم نه بیشتر! هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را نیز می ش * ک ند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان، من آنجا را خوب می شناسم. از قرنها پیش آنجا گهواره کولیان بوده است در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید، اما زیباتر از تو! مغرورتر از تو! اعتراف کن دخترم، همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و این را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران، یک گدای کنار رود سن ناسزا بگوید. همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خود بگو سومین سکه مال من نیست، این مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد. اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم برای ان است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه به خاطر بندبازانی که بر ریسمانی بس نازک راه می روند نگران بوده ام اما این حقیقت را به تو بگویم دخترم، مردمان روی زمین استوار بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس جهان تو را فریب دهد، آن شب این الماس ریسمان نااستوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. شاید روزی چهره زیبایی تو را گول زند و آن روز تو بندبازی ناشی خواهی بود و بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.دل به زر و زیور نبند، زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و این الماس بر گردن همه می درخشد اما روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یک دل باش، کار تو بس دشوار است این را می دانم. به روی صحنه جز تکه ای حریر نازک چیزی تن تو را نمی پوشاند، به خاطر هنر می توان عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و پاکیزه تر بازگشت، اما هیچ چیز هیچ کس دیگر در این دنیا نیست که شایسته آن باشد. برهنگی بیماری عصر ماست. من پیرمردم و شاید حرف خنده آور می زنم اما به گمان من تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریان اش را دوست می داری. بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد، مال دوران پوشیدگی. می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانه با یکدیگر دارند. با اندیشه های من جنگ کن دخترم. من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با این همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند می خواهم یک امید به خود بدهم؛ امشب شب نوئل است، شب معجزه است و امیدوارم معجزه است و امیدوارم معجزه ای رخ بدهد تا تو آنچه را که من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی. دخترم چارلی را، پدرت را فراموش نکن، من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم تا آدم باشم تو نیز تلاش کن که حقیقتاً آدم باشی.

رویت را می‌بوسم.

 

نوشته شده در تاريخ 86/11/12 توسط mozhgan |

وقتی در زندگی به داشتنی های خود فکر می کنیم خود را خوشبخت و زمانی که به نداشته می اندیشیم خود را بدبخت حس می کنیم . پس خوشبختی ما در تصور خود ماست . (تناجیو)

نوشته شده در تاريخ 86/11/12 توسط mozhgan |

روانشناسی رنگها را بدانيم [ January 23, 2006 ]


برخی از روانشناسان عقيده دارند رنگی که برگزيده و دلخواه کسی است ميتواند گويای خصوصيات اخلاقی و روانشناسی او باشد. نوشتار زير چکيده ای است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهای پژوهش نگاشته شده:


قرمز: خوش قلب اما خودپرست
اين رنگ مظهر شدت و زياده روی است که گاهی در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاری و خشونت و خون و آتش. كسی كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگی بی تفاوت باشد.

اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است.

قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند.

دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند.


صورتی: مورد علاقه ديگران
رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد.

ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند.


آبی: نظم، پشتكار، تنهايی
رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد.

ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد.

در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند.

كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست.


ارغوانی: رنگ عارفها و روانگران
رنگ اسرارآميز و باشکوهی است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايی ها و ظرافتها مي شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با اين دسته لذتبخش است که امور معنوی بيشتر می پردازند. ارغوانی رنگ مورد پسند عرفا نيز هست!


قهوه ای: قابل اعتماد
اگر رنگ قهوه اي را دوست داريد كاملاً می توان روی شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه وكمی فيلسوف مآب هستيد.

به ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد.

شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد.


خاكستری: احساس بی نيازی
اين رنگ مظهر چشم پوشي از خوشی های دنياست. كسانی كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت می كنند، خاكستری رنگ عقلا است و جوانانی كه به اين رنگ اظهار علاقه می كنند درواقع خود را هم شأن و هم طراز اشخاص کهنسال ميدانند و در زندگي احساس بی نيازی می كنند.

در عشق بر افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كسانی كه از نظر فكر و ايده به آنها برتری دارند خيلی آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت.


پرتقالی: صداقت آری، هوسبازی هرگز
رنگی است تركيبی و آنهايی كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند متكی به نفس نيستند. اجتماعی و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار می كنند.

نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند. اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند.


سبز: كنجكاوی
رنگ سبز طبيعت وتازگی است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ پرتقالی داريد روابط شما با ديگران بر پايه ی اصول و قرارداد است.

دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد.


فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير
دوستداران اين رنگ اسرارآميزند و احساساتی و كارهای شخصی خود را به خوبی اداره می كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهای خود كمتر توجه دارند. فيروزه ای معمولا رنگ مورد علاقه ی خانمها است.


سياه: خوش ذوقی و ظرافت طبع
اين رنگ برخلاف عقيده ی همگان رنگ نوميدی و عزا نيست بلكه نشانه خوش ذوقی و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران اين رنگ هستيد مسلماً به شخصيت اطرافيان خود احترام می گذاريد و برای آن كه ديگران را با ارزش و برجسته نشان دهيد از هيچگونه كمكی به آنها دريغ نمی كنيد و هرگز خود را به ديگران تحميل نمي نماييد همچنين عقايد و نظريات ديگران را به آسانی مي پذيريد.

يک نکته ی رنگی :
توجه و علاقه شما به رنگها در طی زمان تغيير می كند به دليل آن كه خصوصيات اخلاقيتان نيز در ساليان دراز تغيير خواهد كرد. اما اگر در مورد رنگی ناگهان عقيده خود را عوض كنيد به علت ضعف شما و يا به علت نيازتان به تغيير محيط است.
منبع :
http://www.iranhealers.com


Posted by niksalehi at January 23, 2006 05:59 AM  View: 59554

 

نوشته شده در تاريخ 86/11/12 توسط mozhgan |

 

   

                                    بامداد من

 

 

 

 

 

سلام !نمی دونم نوشتن این حرف ها اینجا فایده داشته باشه یا نه  اما امروز دلم گرفته بود کتاب شریعتی رو خوندم یه کم اروم گرفتم من همیشه در مقابل زندگی سرسخت بودم و جایی که باید گریه می کردم خندیدم اما حالا فقط منتظرم که این زمستون بره شاید بتونم نفس بکشم ان قدر اکسیژن و عطر گل ها رو استشماق کنم که از هوش برم و یادم بره چون با فراموشی است که می توانم قدم های بعدی رو بردارم واسه فردای به تر ..........................

کسی هست که مثل من تنها باشه و تنهاییش رو دوست بداره کسی هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر که تکیه کردم زمین خوردم واسه اینه که دیگه می خوام رو پاهای خودم وایسم و تنها همین نوشتنه که آرومم می کنه می خوام از امروز حرف هام رو هین جا فریاد بزنم شاید برگشت صدام ته دلم رو گرم کنه و روح خسته ام رو یه جون تازه بده  نوشتم تا فراموش کنم نه در دفترم روی کاغذ بزرگ و پنهانش نمی کنم چون ته دلم لرزید وقتی کسی رو دیدم که تصویر مبهمی از من بود و کیلومترها از من دور .موجودی که نه از نزدیک توانستم ببینمش و نه لمسش کنم و چنان با وجود من قرین شد که هنوز از به یاد آوردن آن شب شب آشنایی با او مو بر تنم راست می شود او را ندیده بودم یک مرد در یک نقطه دور که روحش با وجود من شبیه سازی شده بود و من او که همزادم بود او را جایی کشف کردم که هر دومان را به خنده می انداخت و میان ما چیزی فراتر از یک عشق آغاز شد نامش را عشق نمی نهم چرا که کاملا متفاوت بود از همدیگر هیچ نمی خواستیم فقط حرف می زدیم از شاملو هدایت دولت آبادی مسعود کیمیایی کوروش یغمایی ................هنوز هم نمی شناسمش حسش می کردم اصلا برایم غریبه نبود می شناختمش یا نه ؟؟از کارتون های بچگی هایم حرف زدم و همه را هر دو دیده بودیم زبل خان نل و پدر بزرگ بلفی و لی لی بیت کوزت و  ............ گفتم :

کوه ها با همند وتنهایند هم چو ما با همان تنهایان

و او از با آن کلمه مست شد شاید تنهایش مثل همین شعر شاملو بود رنگ کوه چون او هم مثل من عاشق کوه بود و تنها در طبیعت بود که نفس می کشید. درست مثل من حرف های او تصویر پر رنگی بود از من و من بی اختیار مجذوب او شده بودم و من خواندم و او پاسخ داد بامداد ترانه می خواند و من با او همسرایی می کردم بنان دلکش حبیب هایده .................بردی از یادم دادی بر بادم با یادت شادم     

شب دیوانه کننده ای بود از آن شب ها که در زندگیت یک بار اتفاق می افتد ولاجرم تکراری نیست . خواب شاملو را دیده بودم گه گاه داستانی می نوشتم شعری ......و شاملو مرد شعرهای من بود او بلندم کرده بود بر شانه هایش نشانده بود و مرا دور شهر گردانده بود و در گوشم شعری خوانده بود که تا آن شب نخوانده بودمش و حالا او در آن شب سرد زمستانی او برای من می خواند :

 ای کاش می توانستم

                        _یک لحظه می توانستم ای کاش _

بر شانه های خود بنشانم

این خلق بی شمار را ,

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

بامداد بود و چشمان من از ترنم اشک پر نام او هم بامداد بود گفت این اسم را دوست دارد و در ذهن من دیگر اسم او ...... نبود بامداد تنها استعاره ای بود کاز آن شب که ناگهان آمده بود و بامداد مرا وقتی چشمانم از اشک تر بود کنار میز رایانه تنها گذاشته بود . فصل امتحانات بود و سرما و برف و من نمی دانم که چه چیزی برای فردایم با او رقم خواهد خورد. بامداد مثل یک رود جاری در وجود من زندگی می کند بی آن که ببینمش و حتی صدایش قلبم را به لرزه درآورد او در وجود من هست تا همیشه و نبودش را انتظار می کشم و تنهایی وحشتناک خودم را بی وجود کسانی که از ته قلب دوستشان می دارم.                 

مژگان رها

نوشته شده در تاريخ 86/11/12 توسط mozhgan |
Blog Skin