ماهی قرمز کنارش چرخ میزند
و لبهای سیاهش را می بوسد
و او آرام آرام به من از پشت شیشه نگاه می کند
و می میرد و می پوسد
و نمی ترسد
ماهی سیاه من چرخ می خورد
و به لب های ماهی گلی نگاه می کند
که تاب می خورد و می ترسد
و به من نگاه نمی کند
ماهی سیاه من
سرانجام عشق بود عشق من
و من چه بیهوده در پی اش می دویدم
و بی سامانی ساعت های که در سکوت شب می گذشت تن در می دهم
تو می روی و من به صدای پاهای تو گوش می دهم
صدای نفس هایت
و گر می گیرم
و به روزهای تلخ نگاه می کنم
نمی خواهم با تو باشم
وقتی به من خندیدی
و گر می گیرم وقتی که نمی شنوی فریادم را
کنارت بودم
دوستم داشتی
کنارت بودم
دیگر نمی خواهمت
فرانتس کافکا
جلو قانون، پاسباني دم در قدبرافراشته بود. يکمردِ دهاتي آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولي پاسبان گفت که عجالتاً نميتواند بگذارد که او داخل شود. آنمرد بهفکر فرورفت و پرسيد: آيا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که هميشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آنجا را ببيند. پاسبان ملتفت شد، خنديد و گفت: «اگر باوجود دفاع من اينجا آنقدر تو را جلب کرده سعي کن که بگذري؛ اما بهخاطر داشته باش که من توانا هستم و من آخرين پاسبان نيستم. جلو هر اتاقي پاسبانان تواناتر از من وجود دارند، حتي من نميتوانم طاقت ديدار پاسبان سوم بعد از خودم را بياورم.» مرد دهاتي منتظر چنين اشکالاتي نبود؛ آيا قانون نبايد براي همه و بهطور هميشه در دسترس باشد، اما حالا که از نزديک نگاه کرد و پاسبان را در لبادة پشمي با دماغ تُک تيز و ريش تاتاري دراز و لاغر و سياه ديد، ترجيح داد که انتظار بکشد تا به او اجازة دخول بدهند. پاسبان به او يک عسلي داد و او را کمي دورتر از در نشانيد. آن مرد آنجا روزها و سالها نشست. اقدامات زيادي براي اينکه او را در داخل بپذيرند نمود و پاسبان را با التماس و درخواستهايش خسته کرد. گاهي پاسبان از آن مرد پرسشهاي مختصري مينمود. راجع به مرز و بوم او و بسياري از مطالب ديگر از او سؤالاتي کرد؛ ولي اين سؤالات از روي بياعتنايي و به طرز پرسشهاي اعيان درجه اول از زيردستان خودشان بود و بالاخره تکرار ميکرد که هنوز نميتواند بگذارد که او رد بشود. آن مرد که به تمام لوازم مسافرت آراسته بود، به همة وسايل به هر قيمتي که بود، متشبث شد براي اينکه پاسبان را از راه درببرد. درست است که او هم همه را قبول کرد؛ ولي ميافزود: «من فقط ميپذيرم براي اينکه مطمئن باشي چيزي را فراموش نکردهاي.» سالهاي متوالي آن مرد پيوسته به پاسبان نگاه ميکرد. پاسبانهاي ديگر را فراموش کرد. پاسبان اولي بهنظر او يگانه مانع ميآمد. سالهاي اول به صداي بلند و بيپروا به طالع شوم خود نفرين فرستاد. بعد که پيرتر شد، اکتفا ميکرد که بين دندانهايش غرغر بکند. بالاخره در حالت بچگي افتاد و چون سالها بود که پاسبان را مطالعه ميکرد تا ککهاي لباس پشمي او را هم ميشناخت، از ککها تقاضا ميکرد که کمکش بکند و کجخلقي پاسبان را تغيير بدهند. بالاخره چشمش ضعيف شد، بهطوريکه درحقيقت نميدانست که اطراف او تاريکتر شده است و يا چشمهايش او را فريب ميدهند؛ ولي حالا در تاريکي شعلة باشکوهي را تشخيص ميداد که هميشه از در قانون زبانه ميکشيد. اکنون از عمر او چيزي باقي نمانده بود. قبل از مرگ تمام آزمايشهاي اينهمه سالها که در سرش جمع شده بود، به يک پرسش منتهي ميشد که تاکنون از پاسبان نکرده بود. به او اشاره کرد؛ زيرا با تن خشکيدهاش ديگر نميتوانست از جا بلند بشود. پاسبانِ درِ قانون ناگزير خيلي خم شد چون اختلاف قد کاملاً به زيان مرد دهاتي تغيير يافته بود. از پاسبان پرسيد: «اگر هرکسي خواهان قانون است، چهطور در طي اينهمه سالها کس ديگري بهجز من تقاضاي ورود نکرده است؟» پاسبان در که حس کرد اين مرد در شرف مرگ است براي اينکه پردة صماخ بيحس او را بهتر متاثر کند، درگوش او نعره کشيد: «از اينجا هيچکس بهجز تو نميتوانست داخل شود، چون اين در ورود را براي تو درست کرده بودند. حالا من ميروم و در را ميبندم.»
برگرفته از کتاب: مجموعهاي از آثار صادق هدايت
گردآوري ومقدمه: محمد بهارلو – نشر: طرح نو
حروفچين: علي چنگيزي
|
اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ كنم |
|
|
به جاى اين كه دائم به ساعت نگاه كنم |
|
|
در چمنزارهاى بيشترى مى دويدم |
|

