قلم توتم من است .
قلم توتم ماست .
به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند
به رشحه خونی که از زبانش می تراود سوگند ،
به ضجه های دردی که ازسینه اش برمی آید سوگند ،
که توتم مقدسم را نمی فروشم .
به دست زورش تسلیم نمی کنم
به کیسه زرش نمی بخشم
به سر انگشت تزویرش نمی سپارم ،
دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم .
چشم هایم را کور می کنم ،
گوش هایم را کرمی کنم ،
پاهایم را می شکنم ،
انگشتانم را بندبند می برم ،
سینه ام را می شکافم ،
قلبم را می کشم ،
حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم ،
اما
قلمم را به بیگانه نمی دهم .
دکتر علی شریعتی
با آنکه فاصله داشتم یک شباهت دور و مضحک مرا به آدم ها پیوند می داد. و شبیه بودن من را درعین حال که شبیه نبودم به رخم می کشید . شباهتی که به نامی بسته بود . نه ، اصلا شباهت نبود . یک تفاوت عمیق بود که مرا ازآن ها دور می کرد . و وادارم می کرد به کنج انزوای خودم بگریزم . به گوشه کوچک و متروکی که فقط متعلق به خودم بود و در آن نه حرفی بود ونه سخنی .
نه ، مطمئنا حرفی نداشتم . بعضی وقت ها فکر می کردم چیزهایی برای گفتن مانده اما هر چه پیش تر رفتم به اعماق این سکوت گیرا که همزادم بود پرت شدم . نه این که پرت شدم خودم را پرتاب کردم تا بگریزم از حرف هایی که دیگر حرف نبود سفسطه بود . ولنگاری بود و بی خیالی و بی احساسی .
مژگان رها
عصری تابستانی و هوایی که کم دیده ای
گفتم : این روزها دل خیلی بهانه تو را می گیرد
هوای دیدن تو را دارد
گفت : می دانم همه چیز بهانه ای است
برای شانه به شانه ، درحال و هوای با هم بودن
رفتن ، نشستن و گریستن
گفتم :چرا گریه ! رفتن و نشستن درست !
اما گریستن را نمی خواهم نه !
گفت : برای حرمت نگاه ناگهان تو
برای یک دل دریاحرف نگفته
گفتم : و برای آن چه خواستم و بودی ، خواستی و نبودم
وبرای هر چه که نمی دانم !
گفتم : در تمام این سال ها ، که همه از یادش برده بودند
تو تنها کسی هستی که هستی !
گفت : در این دل دلواپسی ، عزیز دل !
وقتی تو هستی انگار همه نیستند .
شب ، ازآن شب ها که در عمرت دیده ای
دریا دریا ستاره !
دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ایی می خواند
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ،
و هر دانه ی برفی
به اشکی نریخته می ماند .
سکوت
سرشار از سخنان نا گفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده .
دراین سکوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من .
مارگوت بیکل
چرا عنصر زن در کارهایتان وجود دارد ؟
اردشیر رستمی :
من چون خشونت را می بینم می توانم لطیف کار کنم . اگر می خواهید شب را تصویر کنید باید روز را خوب مجسم کرده باشید .و من برای این که جلو تلخی بایستم برای این که بگویم جهان هنوز قابل زیستنه شروع به کشیدن کردم. و وجود زن برمی گردد به زندگی شخصی من . پدرمن ما را خیلی اذیتمان می کرد . مادرم با وضعیت خیلی سختی بزرگمان کرد . خواهرم وقتی با تلفن با یکی صحبت می کرد با دختری با نام پارمیس پدرم فکر می کرد او پرویز است .از مدتی خواهرم ازدواج کرد. مادرم ما رو با عشق بزرگ کرد . این زن برای من سوال بود . مادرم می تونست مثل خیلی ها خیلی کار دیگه انجام بده متارکه کنه خودکشی کنه مثل خیلی از ایرانی های دیگه و اندوه داشت و گریه می کرد و من بعد از مدتی شروع به کشیدن تصویر مادرم کردم من این اشک رو زیور مادرم می دونستم که برای هر قطره اش بها داده شده بود . و مادرم برای آن اشک ها هزینه کرده بود و اشک برای من طلا شد دری که پشت آن اشک بود . بیش تر از آن چیزی که می دیدم می کشیدم و خیلی متاثر شدم و بعد از مدتی طرح هایم در ایران خیلی مخاطب پیدا کردند و من را تشویق کردند و کار کردم اما در روح این زن چیزی بود که من می خواستم حل کنم . جهان برای این که به صلح برسه نیاز به شناخت همدیگر داره و شروع کردم به نشان دادن این روح به جهان این زن که مادرم بود که با تمام سختی ها از پدرم جدا نمی شد و من زنی را کشیدم که با موهایش خیمه زده بود چه چیزی آن را نگه داشته بود . شاید پدر من عوض می شد شاید پدربهتر می شد و آن جا ایمان بود.
تردید کردم
هنوز هم شانه هایی برای دل بستن یک حس پاک دخترانه بود ؟
برای سر نهادن به تمام پلیدی های پاک
من فقط هستی ام را برای زمین آورده بودم
نه آشیانه ای نبود .
سرما بود و اندوه و کینه و بدرود
لرزیدم و در تمام دلتنگی هایم فرو رفتم
زمین گفت : پس کی می خوابی ؟
گفتم : هرگز هرگز
از سردی خوابم گرفت
خواب دنیای رویاها بود
من فقط در امتداد سخت زمین ایستاده بودم .
من فقط زنده بودم .
صدایی گفت : پس کی خودت را می فریبی ؟
خواب شیرین بود .
چشمهایم سنگین بود .
زمین سنگین ولی خواب نبود .
زمان در من می گذشت
چشم هایم محو شد
خوابیدم خوابیدم
و خودم را برای همیشه از یاد بردم .
دوباره روز از نو روزی از نو .
دوباره فردا کار بی خستگی
دوباره باد
دوباره انتظار باران
دوباره فردا
دوباره تابستان
که برای آمدن انگار دارد بهار را بیرون می کند
دوباره کوه های سبز خشک از باران
دوباره درخت های سبز و
ریشه های تشنه
دوباره شروع
دوباره پروانه
دوباره پیله های نگشوده
دوباره من پر خستگی
دوباره من بی خستگی
دوباره من
دوباره تو
دوباره
دوباره
دوباره
زندگی![]()
![]()
من در انتهای شب
درعمق تاریکی
به دخترکی نگاه می کنم
که چون آینه پاک است
و از خورشید رو می گیرد
موهای طلایی اش را
درروسری آبی اش نهان می کند.
چه پاک بیهوده ای
چه پاک کاملی
آن قدر که معصومیتش آزارات می دهد
ومی خواهی فریاد بزنی
آی .......
دخترک با انگشت هایی به زیبایی باران
ازابرها رو می گیرد
آه آن دخترک می آزاردم.
آن پری دریایی
و ناخودآگاه بالا می آوری
تمام معصومیت هایش را
آه چقدر خودش رامی آزارد
دخترک معصوم
من تنهایم
او نزدیک و دور از من است
آه که چقدر از او دورم
و او مرا به خودش راه نمی دهد .
به قالب پنیری نگاه می کنم
که ذره ذره تمام می شود
و طعم گس پنیر آزارت می دهد
آه زندگی عفونتی بود که سر باز کرد
دملی که گشوده شده بود
و حالا او بود
من بودم
او دور بود
من دور بودم
و دیگر لمس دست هایش آرامم نمی کرد
به اوبگویید دوستش دارم
بیش تر ازلبخند
بیش تراز باران
و تنهایم
و تخت ها حجم این تنهایی را پر می کنند .
میان من و او چند تخت تنهایی است
و در سه گوشه دیوار
راه من و اوست که دیگر به هم نمی رسد
آه میان من و او فاصله است .
اما بیداری و نمی دانی چرا و هنوز صداهای بی جوابی تو را پر کرده است و به او فکر می کنی که با سکوت تو را می آزارد و تو زجرمی گشی ذره ذره و به بوق های تلفن گوش می دهی که بی جواب می مانند نه یک بار و نومیدانه دوباره به ترنم صدای محزون آن گوش می دهی نه وصلی نبود و حالا نمی دانی چرا هنوز رختخواب گرمت نکرده و چشم هایت سرد می شوند آه که جوابی نبود.
سال نو آغاز می شود و من به اندازه لمس تمام این ها تنهایم
لمس سبز سفره هفت سین و چهره تو روی آینه غبار روبوده
و صدای من که انعکاسی در دلت ندارد
آه که امشب از شادی غمناکی آکنده ام
شادی بودن تو و نبودن من
شادی نبودن تو و بودن من
و من نومی شوم
رها می شوم تا آخر دنیا
و می دانم که تو کز کردی
و چشم هایت را که لمس می کردند من را
و غارت که ازمن خالی بود
و غمگین می شوم
و فرو می روم و سکوت می کنم
و به غارت نگاه می کنم
آه که چه تنهایم
و باور نمی کنی من این آغاز را ناتمام شروع کردم
دلم گرفته و تو خط دلتنگی من را نمی یابی
و فریاد من را که تو را می خواند حس نمیکنی
دلم گرفته و قلبم تو را میخواهد
باورت را
اما تو سکوت می کنی
و چشم های من را باور نداری
دلم گرفته
و به انحنای لبخند تو نگاه میکنم که هر لحظه رنگ می بازد
و دست هایت دیگر از آن من نیست
نه فریادی نه اشکی تنها غمی دردل به بی چرایی این زندگی
دلم گرفته و تو نمی خواهی خودت را با من قسمت کنی
و من تنها آغازمی شوم بی دست های تو
و زرد می شوم بی اعتماد تو
و می رنجم و می پوسم
و سرد می شوم وقتی که گر گرفته بودم
دیگر از ناامیدی و دلسردی خسته شدم سالی که گذشت مثل یک خواب بود خوابی که شاید زیاد شیرین نبود و من آن را با خواب آغاز کرده بودم و این خواب چه طولانی بود یک سال تمام دویدن با خستگی و رسیدن با خستگی
و حالا بیدارم و نمی خواهم بخوابم می خواهم فریاد بزنم و ساعت را لمس کنم که عقرب هایش گذشت زمان را گوش زد می کند و من بزرگ می شوم و تقویم هر روز فریاد می زند و وحشت زده به من زل می زند و من کاغذ هایم را سیاه می کنم نه امروز که هر شب و دست هایم را رنگ می کنم و برای چشم هایم شعر می بافم آه شاید فردایی نباشد.
و برای تحویل سال لحظه شماری می کنم برای شروع دوباره یک تکرار و زل زدن به دیوان حافظ و جمع
شدن کنار سفره هفت سین و لمس استرس آدم ها برای دگرگون شدن و زل زدن به ماهی که چرخ می
خورد سر تاسر دایره اش را و حس طعم گس سنجد زیر دندان هایت
چقدر خوابم می آید انگارتمام سال را خوابیده بودم.
