وقتی می نویسی از ته دلت از اعماق وجودش نفوذ کلمات را حتی زیر پوستت حس می کنی نفوذ کلماتی که گاه قلقلکت می ده و گاه تو را مثل یک رود جاری می کنه . و این نفوذ را فقط تو حس نمی کنی نه تو و بند بند وجودت تمام چیزهای که در دایره دیدن می گنجند و توانایی دیدن دارند این را حس می کنند و حتا فریاد تو را از پشت یک صفحه فولادی حس می کنند و گریه ات را که بی صدا دکمه های کیبورد را خیس می کند و چیزی که درچشمانت نمی توانند بخوانند و در طنین صدایت در واژگان تو حس می کنند.و تو بازی می کنی با تک تک این کلمات تا بدها را خوب و خوبها رابد و دردها را عشق جلوه دهی .برای این است که می نویسی برای این می دانی و به کلمات ایمان داری و می دانی که رازش را خواهند یافت و به جای م ق می نویسی تا پنهانش کنی خودت را و کلماتت را که دهان باز نکنند و راز سر به مهر چشم های تو را عیان نکنند و تنها خودت می دانی راز حرفهای که شعر شدند و شادی های که همه قصه های کودکانهای شدند وغم هایی که پادزهرشان همان نوشتن بود وبس.و قلم ماند و تو و درد و حرف و شب. که قلم توتم من است و سوگند خوردی که به بیگانه ندهی و شاید برای همین محتاطانه نوشتی برای خودت و سایه ات تا غیربه تو را پیدا نکنند.دردی عمیق سراسر وجودت را فرا می گیرد دردی که از غم نیست یا نبودن چیزهایی که نومیدت کند یا نرسیدن به راه هایی که همیشه می خواستی فتحشان کنی دردی که تنها قلم حسش می کند و ذره ذره آرام آرام در سینه ات می پیچد و آزارت می دهد و می دانی که گریزی نیست از این درد و تنها مسکن حقیقی آن همین نوشتن است پس می نویسی و می دانی که گریزی نیست هرگز نبوده و تنها سکوت و حک کردن این جملات قدری آرامت می کند اما گریزی نیست.
توی جاده، تک و تنها
یه مسافر توی شب ها
کوله بار غم رو دوشش
صد هزار قصه تو گوشش
نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت
رو تنش گرد مصیبت
توی مرداب حقیقت
طعم تلخ یه جدایی
اونو با غم داده عادت
نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت
فقط اینجا رو نمی خواست
بی صدای بی صدا رفت
دستای سرد و سیاهش
چشمای مونده به راهش
یه کسی بوده که رفته
زندگی شده تباهش
نمی دونم که کجا بود
نمی دونم که کجا رفت
فقط اینجا رو نمی خواست
بی صدای بی صدا رفت
امشب دلم گرفته و انگار چیزی روی سینه ام سنگینی می کنه شاید سنگینی حرفی هست که باید می زدم و نزدم و دم زدن از دلتنگی که بی صدا در گلو مانده بود و آن جا در خفقان شدید راهش را گم کرده بود . دلم گرفته و هیچ چیز مرا به افق پیوند نمی دهد . نه ماه نه ستاره ها و نه هیچ چیز دیگر که دراین تاریکی به کنج اتاق من ره یافته است. دلم گرفته و دراین شب آرام حتا سایه ام مرا تنها گذاشته. رفته به آن سوی آب ها به آن طرف که نه دیگر دست های من می رسد و نه فریاد من و می دانم که او هق هق مرا نمی شنود و تنها صدای آرام دکمه های را می شنود که برای او می نویسند. نه آن را هم نمی شنود تنها حس می کند از جواب ها که تند تند برایش می رسند و می گویند خوبم تو چه خبر. و ریزش تند و سریع و تلخ اب را بر گونه های من حس نمی کند. نو شتم آب نه اشک چون نمی خواستم برای رفتن سایه ام گریه کنم.روزی که او بی هوا رفت و من یک دفعه دیدم که با همه آدم ها با همه اجسام و هر چیزی که روی این کره خاکی وجود داشت متفاوتم این تصمیم را گرفتم که دیگر به او فکر نکنم و حتا به متفاوت بودن خودم هم . اما آن شب آن شب لعنتی که او از آن سر آب ها آمد باز یک هو یه دریا آب روی چال گونه هایم سبز شد چاله ای که او از آن آب می خورد و در زلالی آن عکس بی رنگ خودش را نگاه می کرد . از وقتی که رفته بود تیره گی سایه ام کم شده بود و دیگر رنگ شب نداشت چیزی مثل خاکستری کم رنگ که متمایل به سفید بود . خودش می گفت چون آن جا این همه خوب است رنگش این همه عوض شده بود اما من فکر می کنم فقط به خاطر کار بود چون 12 ساعت تمام بی وقفه کار می کرد و نه چیزی می خورد و نه حرفی می زد . سایه من شب ها بی کار بود . و می چرخید و چون از من دور بود و نمی توانست در تنم حلول کند سرگردان مانده بود.و برای خودش زیر لب شعرهایی که از من شنیده بود را زمزمه می کرد.و امشب دلم گرفته و مثل جن زده ها از دیدین محو سایه ام به قلم پناه آوردم که چرا که سنگینی نبود او چنان تمام روح و روان من را آشفته کرده که حتا خودم را هم از یاد برده ام و کلمات را به زور جفت و جور می کنم انگار چیزی سخت در حنجره ام چسبیده و راه فریاد را بسته و راه نفس کشیدن را و حالا من مانده ام و یه دنیا سوال نهفته بر لب هایم و یک درد و یک درد و یک درد.![]()
![]()


پیش از آنکه آخرین نفس را برآرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برآنم که زندگی کنم
برآنم که باشم .
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم.
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم .
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی حقیقت
که راهی است ناشناخته
پرخار
نا هموار
راهی که باری
در آن گام می گذارم
در آن گام نهاده ام
وسربازگشت ندارم.
بی آنکه دیده باشم شکوفائی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبائی حیات .
آنگاه مرگ می تواند فراز آید.
آنگاه می توانم به راه افتم .
آنگاه می توانم بگویم
که زندگی کرده ام.
مي خواستم ترانه يي باشم
مي خواستم ترانه يي باشم
كه بچه هاي دبستاني از بر كنند
دريا كه مي شنود
توفان اش را پشت اش پنهان كن
و برگ هاي علف
نت هاي به هم خوردن شان را
از روي صداي من بنويسند .
مي خواستم ترانه يي باشم
كه چشمه زمزمه ام كند
آبشار
با سنج و دهل بخواند .
اما ترانه ي غمگينم
و دريا ، غروب
بچه هايش را جمع مي كند كه صدايم را نشنوند .
نت هايم را تمام نكرده
چرا
رهايم كرديخدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمیکنی؟
امی
خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمیکشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.
لاری
خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفشهای جديدم رو بهت نشون ميدم.
ميگی
خدای عزيز!
شرط میبندم خيلی برايت سخت است که همه آدمهای روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمیتوانم همچين کاری کنم.
نان
خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفتهاند که تو چکار میکنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام میدهد؟
جين
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
لوسی
خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرفهای زشتی را که توی بازی بولينگ میزند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمیرود؟
آنيتا
خدای عزيز!
آيا تو وافعاً میخواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟
نورما
خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط میکشد؟
جان
خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آنها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟
نيل
خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار میکنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.
دارلا
خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.
جويس
خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی دربارهات گفت که از آدمها انتظار نمیرود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمهای نزنی.
دوست تو (اما نمیخواهم اسمم رو بگم)
خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. میتوانی دربارهاش پرس و جو کنی.
بروس
خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم میدادیها! ها!
دنی
خدای عزيز!
من میخواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.
تام
خدای عزيز!
فکر میکنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.
روث
خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمیکنم.
اليوت
خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار میکنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.
راب
خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچهها گفت، اما اونها درست به نظر نمیرسند. مگر نه؟
مارشا
خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.
با عشق کريس
خدای عزيز!
ما خواندهايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاسهای دينی يکشنبهها به ما گفتند تو اين کار رو کردی. بنابراين شرط میبندم او فکر تو را دزديده.
با احترام دونا
خدای عزيز!
آدمهای بد به نوح خنديدند « تو احمقی چون روی زمين خشک کشتی میسازي » اما اون زرنگ بود. چون تو رو فراموش نکرد. من هم اگر جای اون بودم همين کارو میکردم.
ادی
خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه میکنم.
دين
خدای عزيز!
فکر نمیکنم هيچ کس میتوانست خدايی بهتر از تو باشد. میخوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمیزنم.
چارلز
خدای عزيز!
هيچ فکر نمیکردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سهشنبه ساخته بودی، ديدم، معرکه بود
اجين
برگرفته از کتاب نامه های بچه ها به خدا
تو را بانو ناميدهام
بسيارند از تو بلندتر، بلندتر
بسيارند از تو زلالتر، زلالتر
بسيارند از تو زيباتر، زيباتر
اما بانو تويي
از خيابان که ميگذري
نگاه کسي را به دنبال نميکشي
کسي تاج بلورينت را نميبيند،
کسي بر فرش سرخ زرين زير پايت
نگاهي نميافکند.
و زماني که پديدار ميشوي
تمامي رودخانهها به نغمه در ميآيند
در تن من،
زنگها آسمان را ميلرزانند،
و سرودي جهان را پر ميکند.
تنها تو و من،
تنها تو و من عشق من،
به آن گوش ميسپريم.
پابلو نرودا، برگردان احمد پوري
تردید کردم
هنوز هم شانه هایی برای دل بستن به یک حس پاک دخترانه بود
برای سر نهادن به تمام پلیدی های پاک
من فقط هستی ام را برای زمین آورده بودم
نه آشیانه ای نبود
سرما بود و کینه و بدرود
لرزیدم و در تمام دلتنگی هایم فرو رفتم
زمین گفت پس کی می خوابی
گفتم : هرگز هرگز
از سردی خوابم گرفت
خواب دنیای رویاها بود
من فقط در امتداد سخت زمین ایستاده بودم
من فقط زنده بودم
صدایی گفت پس کی خواهی فریفتن
خواب شیرین بود
چشم هایم سنگین بود
زمین سنگین ولی خواب نبود
زمان در من می گذشت
چشم هایم محو می شد
خوابیدم خوابیدم
و خودم را برای همیشه از یاد بردم.
من تنهایم
او نزدیک و دور از من است
آه که چقدر از او دورم
و او مرا به خودش راه نمی دهد .
به قالب پنیری نگاه می کنم
که ذره ذره تمام می شود
و طعم گس پنیر آزارت می دهد
آه زندگی عفونتی بود که سر باز کرد
دملی که گشوده شده بود
و حالا او بود
من بودم
او دور بود
من دور بودم
و دیگر لمس دست هایش آرامم نمی کرد
به اوبگویید دوستش دارم
بیش تر ازلبخند
بیش تراز باران
و تنهایم
و تخت ها حجم این تنهایی را پر می کنند .
میان من و او چند تخت تنهایی است
و در سه گوشه دیوار
راه من و اوست که دیگر به هم نمی رسد
آه میان من و او فاصله است .

