و پشت این دیوار به صفحه سیاهی نگاه می کنم
که پر از کلمه است
اما تهی است
امشب را تا خود صبح تمام ستاره ها را شعر می کنم
و به جایی تمام شهاب هایی که سریع و بی وقفه گذشتند دلتنگ نمی شوم
امشب می خواهم به ستاره ها فکر کنم
به ستاره های که می دانی هست و در هر تاریکی
پله پله به تو نزدیک می شوند و تو را می بلعند
امشب به جایی دلتنگی برای ان ها که نیستند شعری می خوانم
برای آن هایی که باورت نکردند
امشب به جایی اشک
روی دستانم نقاشی می کشم
تا شاید جان یابند و
ان وقت مثل روزهای کودکی
با نقش ها حرف بزنم
با ادم های نقش دار روی دستم
یعنی می شود تمامش کرد
امروز برای هزارمین بار از خودم این را پرسیدم؟
.......................................
نه
اره
؟؟؟؟؟؟؟؟؟
..............
اسمان رنگی است
اما شب من
وحشی است
با خود عهد بستم كه فردا دیگر خسته نباشم،
دیگر نگریم،
دیگر مهر نورزم
و دیگر عاشق نباشم،
دیگر به تكرار بیهوده خستگی اعتنائی نكنم،
حتی وقتی با خود راه می رفتم،
می خندیدم
و مستانه گام برمیداشتم
با خود عهد بسته بودم كه به مادر بگویم « اینجا جای من نیست »
جای من آنجائیست كه در آن ریا هنوز ریشه ندوانده.
اینجا اما ......
پستی ها آن قدر ریشه دوانده كه ریشه من و هزاران مثل من را سوزانده.
من آنجائی خواهم رفت
كه بجز من همه مانند من باشند ،
اینجا..
اما...
یكی من است
و دیگران تماشاگر من
در دست های من چیزی نبود
نه قداستی نه حتا خطی که تو را تفسیر کند
در دستان من غمی بود
که چرایش را بسته بود زیر موج های یک مشت
در دست های من غمی بود
غمی برای تو
غمی برای هر چیز که بود و هست
و پیوند خوردن آن با زمین
با قلم با ...
و تنهایی
در دست های من
...............................

قاصدکی مرده بود.
هیچ وقت فکر نمی کردم که تو بری و من درست مثل شازده کوچولو در به دردنبال تو بگردم.و مدام به این فکر کنم که کاش من مثل شازده کوچولو که روباهش رو اهلی کرده بود تو را هم اهلی می کردم تا کنار دل من می موندی و تکون نمی خوردی و آن وقت من تمام روز از تو و از چشمات مواظبت می کردم تا حتا یه خار هم آزارت نده.هر چند که می دونی تا خار نباشه کسی قدر گل رو نمی دونه . همیشه تو عالم رویای خودم تو خوب بودی و همیشه بودی اما حالا درست مثل آن گل شدی ، گل سرخ شازده کوچولو مغرور و حالا ..........بگم نه بذار این رو نگم نه نه !!!!!!!!!!!!!!!باشه مغرور و .... تنها .توی یه جای دور. خودت خواستی که بگم آخه من حتا آن حس بدت رو رو از از این فاصله از گذر ماه و زمین حس می کنم و نگو که چیزی کمیه! که آدم حس کنه که یه چیز رو حتا یه آدم رو داره حس می کنه و بره و یهو ببینه که هست یه کسی از پشت سیم های تلفون داد بزنه و لبخند نیش دارش تا ته وجودت رسوخ کنه.اما خوب من و شازده کوچولو این قدر از گل هامون دوریم که دیگه نمی تونیم آن ها رو اهلی کنیم . یعنی دیگه هیچی نمی تونه اهلی شون کنه.اخ که چه عذابیه این فکر کنی ...................بذار این رو هم نگم بذار بشه یه زخم تو این دل من.

امروز سر زدم به چیزهایی و دست نوشته های خودم چیزهایی که زمانی به آن دل بسته بودم و حالا گوشه کمد کنار کاغذهایم که رنگ کهنگی بر آن نشسته بود به من نیشخند می زدند آن روزهای دور صادق هدایت و کتاب هایش دقدقه من بود و نمی دانم چند بار فقط بوف کورش را خواندم تا شاید ذره ای به وجود او راه پیدا کنم و تنها به خواندن کتاب هایش بسنده نکردم هر جا کتابی بود که از او نوشته بود پیدا می کردم و می خواندم و این علاقه وافر من به او باعث شده بود که حداقل سالی یک بار بوف کورش را از اول تا آخر با چشم هایم ببلعم.و این نوشته های خاک خورده من که برای خودم و کسانی که مثل من ذهنشان پراز چیزهای نامجهول آثار اوست می نگارم تنها به یاد روزهایی که گذشت.
«آیا براستی هدایت برای سایه اش می نوشت یا نه ؟
از نظر من سایه استعاره بود از آدم هایی که بودند که احساسات او را درک ی کردند و می فهمیدند.او برای سایه خودش می نویسد تا خودش را به تر بشناسد.آیا هنری والا تر از این هست که آدم آن چه در وجودش است را به عرصه کاغذ بکشاند و به خودش بگوید که کیست و بگوید که سایه ای بیش نیست سایه ای که با رفتن اش رویا خود را قویتر هم می کند.
بوف کور به دو قسمت تقسیم می شود قسمتی که زن اثیری وجود دارد و او خارج از شهر تنها و دور از مردم زندگی می کند و حالتی نیمه عرفانی دارد و چه بسا زن اثیری تصویر خود هدایت است از نیمه وجودی او که خالی از هر بدی بود تصویری که داشت زهر آلود می شد .
«عضلات نرم و لمس او ، رگ و پی و استخوان هایش منتظر پوسیده شدن بودند و خوراک لذیذی برای کرم ها و موش های زیرزمین شده بود.»و قسمت دوم که درون شهر است و زن لکاته و مرد گاری چی که انگار داشت خودش را به آغوش مرگ می برد. . و خانه رابطه ای با دنیای رجاله ها دارد.
«اما همه این کارها برای این که کسی نبیند چقدر فکر چقدر زحمت و تردستی لازم داشت!بعلاوه نمی خواستم که نگاه بیگانه به او بیفتد همه این کارها را می بایست به تنهایی انجام بدهم.»
او براستی نمی خواست نگاه بیگانه و سطحی نگران بر حرف هایش بیفتد و با تردستی فراوانی آن ها را پیچده و با ابهام نوشت.و شاید اکنون او در گور به برداشت های غلط ما می خندد.و در قسمتی از داستان بوف کور می نویسد
«آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی این انعکاس سایه روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب وبیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد»
«باید این ها را بنویسم تا ببینم که به خودم متشبه نشده باشد.»
بوف کور قصه فرار آرزوهای ناکام هدایت است و آرزوهای که به آن نرسیده وحتی خودش در قسمت دوم بوف کور می گوید که وجودش چند قسمت داشته و تکه مثبت آن را پنهان کرده.
«موجودی که آن وقت بودم دیگر وجود نداشت و اگر حاضرش می کردم و با او حرف می زدم نمی شنید و مطالب مرا نمی فهمید. صورت یک نفر آدمی را داشت که سابق بر این با او آشنا بودم ولی از من و جزو من نبود»
خود هدایت در جایی از داستان می گوید که لکاته ، پیرمرد خنزرپنزری ، دایه همه یک نفر هستند.
«گویا پیرمرد خنزرپنزری ، مرد قصاب ، ننجون و زن لکاته همه سایه های من بوده اند ، سایه هایی که من میان آن ها محبوس بودم.»
بوف کور پر از کلید است م.ف.فرزانه در کتاب آشنایی با صادق هدایت از زبان او می نویسد :«بوف کور پراز کلید است یکی دو تا نیست...همه ، همه چیز را سر سری می خوانند.مخصوصا بوف کور را که شاید از همه معلوماتی که صادر کرده ام روشن تر است. هیچ چیزش عجیب و غریب نیست. کو چشم بینا؟ گیرم که بوف کور حساب و کتاب دقیق دارد. اغلب tranposition{تغییر ظاهری یک واقعیت به واقعیت دیگر} است.همین عدد بیست وچهار در یک جا تبدیل می شود به دو قران و یک عباسی و می گوید تمام سرمایه ی زندگیش است ...برای این که سرمایه زندگی بیست و چهار ساعت است....شب است و روز ....اول دو سال ، یعنی بیست و چهار ماه بوده ....یک سال چیست ؟ یک دوره ، یک گردش کامل است و تا آخر ....اما تا حالا این همه اظهار معلومات کرده اند ، کسی به این مطلب ساده توجه نکرده...
مثلا قضیه گلدان راغه را که به شکل دیگری برایم پیش آمده بود.وقتی عمویم ، دکتر کریم خان هدایت ، همان کسی که یک بار بعد از جریان پانزده ی بهمن تو اطاقم دیدی ، مرا به اصفهان دعوت کرد. من هم رفتم یک جا اتوبوس کرایه کردم و شبانه راه افتادم . اتوبوس های آن دوره و زمانه تنگ و جاده ها بدتر از حالا پر از دس انداز بود.شیشه های اتوبوس از جنس شیشه های معمولی بود و واز نمی شد ...جز آن هایش که دو تکه بود و به سیم کشو روی هم کشیده می شد ....سرتاسر شب شیشه های بغل دستم لق می زد و تق تق می کرد و نمی گذاشت درست خوابم ببرد عاقبت و سط های شب از زور خستگی چرتم برد ولی این سر و صدا خوابم را آشفته می کرد و پیش خودم می گفتم اگر این شیشه نبود خواب درست و حسابی می کردم ... و بی اختیار آرنجم را به شیشه زدم و شکست.شوفر قشقرق به پا کرد و با وقاحت هر چه تمام تر شش تومان جریمه خواست.گفتم تقصیر من نبود ، و تاوان نمی دهم.شیشه لق بود و من نشکستم ...یارو از رو نمی رفت و به مجردی که به گاراژ اصفهان رسیدیم ، چمدانم را گرو گرفت و کارمان کشید به دعوا و مرافعه ، حالا چکار کنم ، چکار نکنم ؟ بالاخره با وجودی که عذاب می کشیدم مجبور شدم قضیه را به دکتر کریم خان بگویم.او هم به رییس نظمیه نوشت ، یک آژان همراهم کردند و رفتیم چمدان را پس گرفتیم. البته این داستان هفت هشت تومان بابت انعام به آجان رو دستم گذاشت ....همین ماجرا بود که توی بوف کور تبدیل شد به شکستن بی اختیار گلدان راغه»
بوف کور و زخم هایش متعلق به یک زمان و یک قرن نیست آن را می توانی از ابتدای جریان هستی پیدا کنی.و هر کسی به گونه ای با یان زخم ها درگیر است «یا با لبخندی شکاک آن را ....» و مهم این است که انسان خودش ، خودش را بشناسد « می ترسم بمیرم و خودم را نشناخته باشم»
از نظر من زن در بوف کور نماد نیاز واحتیاج است نیازی که اگر یافت یک پرتو گذرنده بود.پدری که از او قرن ها فاصله داشت و شاید برای او مثل عمویی بود که هرگز ندیده بود عمویی که به مسافرتی دور رفته بود و مادر ی که شاید بود اما مانند دایه ای که فقط او را تر و خشک می کرد ولی هیچ گاه به احساس او توجهی نمی کرد.اما خوب تمام این ها فرضیاتی هست که نگاشته می شود و نمی شود به طور حتم از آنها حرف زد.همان طور که ما که از گذشته سعدی و حافظ هم اطلاع چندانی نداریم.
دکتر ناتل خانلری درباره او می گوید : «شناختن هدایت انسان که او بود آسان نبود.» و هنوز این سوال در ذهن من مانده که م.مینوی که بود و چه ارتباط مرموزی با هدایت داشت و داستان آینه شکسته که هدایت آن را به م.مینوی می نویسد.و من احساس می کنم که او هدفی داشته و آیا آینه شکسته مربوط به مینوی نیست ؟؟آیا واقعا این ارتباط وقایع نیست و احساس می کنم آن کسی که هدایت را به لندن برای کار میخواند کسی به غیر از مینوی نیست و او علارغم میلش به خارج می رود و زنی را که به صفا و صمیمیتش اعتماد داشته را از دست می دهد و هنگامی که به ایران بر می گردد پشت در خانه اش بنویسد اجاره ای؟آه که گاه حتا قلم و کاغذ هم با انسان بیگانه می شوند و انسان برای فرار از نسوخ هر چیز به وجودش گاه به دنبال معجزه ای می گردد که هاله ای محو بر حرف هایش بنهد و هدایت این زبان را یافته بود و در جای جای کلامش حرف ها نهفته بود.
برای کسانی که اهل قلمند نوشتن یک ضرورت است اما به صادق مدت های زیادی حتا اجازه نمی دادند قلم به دست بگیرد برای همین داستان زنده بگور مدت زیادی مانع از نوشتن او می شدند و برای داستان هایش تره هم خورد نمی کنند خوانده و نخوانده پس می دهند و می گویند به درد بخور نیست و این باعث می شود که هدایت بوف کور را در هند چاپ می کند و وقتی قلم به دست هدایت می دهند که بنویسد که دیگر زمان مرگ اوست و دیگر نمی تواند که بنویسد چون مرده است دیگران دیر به ارزش های او پی برده اند.نکته ای دیگر که بعدها به آن برخوردم زیر نویسی بود که در کتاب « نامه های صادق هدایت » چاپ شده بود .این که پیرمرد خنزرپنزری از کجا پیدا شده بود بر می گشت به کارت پستالی که ترز همدم صمیمی هدایت برایش فرستاده بود کارت ترز تمثالی از پیرمرد خنزرپنزری است که کنار رودی نشسته و به نقطه نامعلومی می نگرد.
صادق هدایت یک هفته قبل از مرگش بیش تر نوشته هایش را پاره می کند نوشته هایی که اصلا چاپ نشده بودند.جنبه های مثبت آثار هدایت بسیار زیادند اما دریغا هنوز به خاطر پایان دردناک و مرموز او خیلی ها هزارها گام با او فاصله دارند و آسمان او را تنها خاکستری و افسرده می بینند و راستی چه ورطه هولناکی میان ما و دیگران وجود دارد.آه که با یک خود کشی مجهول که هنوز دلیل آن اثبات نشده و حتا زیر سوال رفته که شاید اتفاقی دیگر افتاده و او اصلا اقدام به .... تمام آثار او را به چهار میخ می کشند و فقر فرهنگی و نابسامانی شان را به پای هدایت می نویسند حتا جلال آل احمد در جایی گفته بود که او آدم نرمالی نبوده و دچار نوعی بیماری روانی بوده.جایی که نبوغ را به جای بیماری نشان می دهند و افکار بی نظیر او را این گونه توجیح می کنند چه انتظاری می توان داشت از یک مشت ....... که یک گوشه نشسته اند و دلیل خماریشان را خواندن آثار او می دانند نه بی کفایتی خودشان.


