تمام شب را بیدار بمانم
و درس نخوانم
بی دغدغه امتحان فردا
می خواهم امشب تا خود صبح برقصم
و تو بخندی
و بگویی دیوانه
و من خنده قطار کنم
و دست تو را بگیرم و چرخ بزنم
امشب می خواهم تا خود صبح
آزادی را از یاد ببرم
می خواهم امشب باد باشم
بیخود و سخت آوار کنم
امشب می خواهم تا خود صبح
به کودکی ها خودم فکر کنم
و رقص بادبادکم
وقتی که باد مرا با خودش برده بود
امشب می خواهم به جای تمام شب ها
سکوت را فریاد کنم
بدبختی بزرگی است
نگریستن به خالی تو
کنج اتاقی که در نیمه اش بودی
و من ندیدمت
بدبختی بزرگی است
وجود تو کنار من
وقتی که نیستی
گوش بده
نشیدن هایت
وقتی که داد می زنم
بدبختی بزرگی است
حس لمس عاشقانه ثانیه ها
و تن دادن به این بزرگ سخت
و
انتظار تو
و انتخاب من
که تو بودی
و رنگ کردن تمام ثانیه های زن بودن
بدبختی بزرگی است.
سرما این بار
دگرگونه
زنی
آفریده بود
از تبار آب
که آتش را به یقین پیوند داده بود.
آنک بی چرا صدایی
که تصویر تو بود
در آفتاب یخ زده صبح زمستان
و گرمی دست های که می رفت
به یقین سرد شدن ایمان آورد
و زمستانی دگرگونه بسازد.
آنک دگرگونه
زنی
آفریده شده بود
در صبح سرد زمستانی.
وقتی که دیگر آبستن نمی شد
.
.
.
.
.
هر چه بود
یک جا
کالبدش را تهی کرد
بیهوده
او را حمل کرده بود
شب ها نخوابیده بود
روزها هراسید بود
نان را بهانه بود
حالا
با یک
انگشت
بالا اورده بود
بیهوده
بالا آورده بود.
و تهی بود
خالی از بار شیشه اش.
تهی از باری که دیگر سفید نبود
دیگر آبستن نبود
خالی بود از کیسه پر پول بطنش
نان بهانه بود.
خواب هم چون هاله ای تمام وجودم را فرا گرفته است؛ چشمانم راباز می کنم . احساس می کنم پا به دنیایی جدید گذاشته ام . درست لحظه ای که از زمین و آسمان ، از خودم و از زندگیم قطع امید کرده بودم و وجودم پر از خاکستر مرگ بود احساس کردم که به مکان رویایی ام پا گذاشته ام. چقدر دیر به آرزویم رسیده بودم. درست زمانی که احساس پوچی تمام تنم را فراگرفته بود و من فقط بدنبال آن بودم که ارتباطم را با زندگی از هم بگسلم و روحی آزاد باشم در کرانه ی آسمان . و اکنون میان تمام آن رویاها ، سرزمینی پیش رو دارم که تاریک است و پر از ابهام . نه ! این جا جایی که من می خواستم نبود. دنیایی که من به دنبالش می گشتم دنیای مرده ها بود و مطمئنا تابوت ، اولین جایی بود که باید بدان پا می گذاشتم . این جا حتا از قبر هم خبری نبود ؛ چه برسد به یک عالمه برگ چنار که همیشه دلم می خواست به جای سنگ مرمر بر وجودم سنگینی کند . من مرده بودم یا زنده ؟ هیچ فرقی نمی کرد . چرا که قبل از مرگ ستاره ای درخشنده به اعماق قلبم تابید و هنگامی که فقط یک قدم با مرگ فاصله داشتم ، زندگی مرا دگرگون کرد . و من تنها از لابه تای چشمان نیمه بسته ام ، انگشتان ظریف و شکننده ای حس کردم که اکسیری زندگی بخش را جرعه جرعه به حلقم می ریخت.
زن را دیده بودم ، اما در ورای خاطرات ذهنم ، تصویر او گم شده بود . ومن تنها آن لحظه که او اکسیر را به حلقم می ریخت ، فهمیدم که دیگر با مرگ فاصله دارم . اما نه ! فقط درک نکردم ، آن را در خود یافتم . در سرزمین سرد و خاموشی که بدان پا گذاشته بودم همه چیز هویدا بود و احتیاجی به فلسفه نداشت . به دنبال خودم بودم ؛ چون از زمانی که اکسیر وارد رگ هایم شده بود ، من تنها خودم نبودم ، روح کسی بودم که شاید قرن ها پیش مرده بود و من سنگینی روح عظیم او را بر جسم کوچک خودم احساس می کردم .
به اطراف نگاه می کنم . کویر خاموش بود و کلبه ای خاکی قسمت کوچکی از بیابان را فرا گرفته بود . با هجوم گرما به کلبه ، به اعماق روشن ذهنم که خاطراتم را شکل می داد ، پناه می برم . چهار دیواری است خالی از سکنه .
گلویم خشک می شود و عرق از سر و رویم می بارد . شن ها تنم را آزار می دهند . دلم می خواهد از خودم ، از روحی که دیوانه وار بر وجودم حکم فرما بود و من تسلط این روح غریب را نمی خواستم ، بگریزم . به کویر پناه بردم ، می دوم اما کویر انتهایی ندارد ، بی اختیار جمله ای از ذهنم عبور می کند :
*«کویر انتهای زمین است . پایان سرزمین حیات .»
راه رفته را بر می گردم . زمین را با تکه چوبی حفر می کنم . پایین می روم . صدایی زمین را پر می کند ، از گودال بیرون می آیم . روی شیشه عینکم را خاک فرا گرفته . انگشتانم را بر روی شیشه هایش می کشم و به چشم می زنم . صدای ضعیف زنی در وجودم می پیچد و ترنم آواز انسان هایی که بی اختیار از دروازه ی زمان گذشته بودند .
سایه ی پر تحرک کالسکه ای از روی دیوار می گذرد . به رد چرخ ها نگاه می کنم که چندین متر آن طرف تر محو و ناپدید می شود . بغض گلویم را می گیرد و نخستین راه نجاتم در پس جاده ای بی انتها گم می شود . به پشت کلبه می روم . اما گودال نسبتا عمیقم ، با خاک یک سان شده است. برای دومین بار انگشتانم را در ماسه ها فرو می کنم ، وقتی گودال به اندازه ی عمق خودم حفر می شود ، صدای ضعیف زنی به گوشم می رسد و نوار خاموش ذهن من ، بعد از روزها صورت هول و محو او را به خاطر آورد . حدس می زدم که حلول این روح آشفته بی ارتباط با او نیست ، چرا که هر وقت از خواب بر می خواستم ، طعم تلخ و بدمزه ی اکسیر را در دهانم احساس می کردم . هیجده روز بود که آن جا بودم و سایه گنگ و مبهم آن زن ، هر شب در هنگام خاموشی و خواب به سراغم می آمد و برای این که اثر آن از وجودم خارج نشود ، دوباره آن را به من می خوراند . حتما شباهتی دور میان من و این روح طلسم شده ، وجود داشت که آن زن با اکسیرش او را با من پیوند زده بود .
نگاهم با تصویر بی روح چشمانش تلاقی می کند ، مه غلیظی گودال را پوشانده بود و آن تصویر بی روح با همان صورت هول و محو همیشگی هش به من می نگریست . شیشه ی عینکم به علت گرد و خاک ، دیدم را کم کرده است ؛ گرد و خاک را از عمقش می زدایم . صدای ضعیف زن مبهم تر از قبل به گوش می رسید ، اما چند متر آن طرف تر محو و ناپدید می شود . به سراغ خاک می روم ؛ اما زمین ، این رویای شگفت آور ، انگار با دستان خسته ی من بازی می کند. انگشتانم را در موهایم فرو می کنم ، صبرم به سر آمده . مشتم را به زمین می کوبم . قلبم می لرزد ؛ دریچه ای از اعماق خاک باز می شود . فرو می روم ؛ آن قدر که احساس می کنم دیگر امکان ندارد به توانم از گودالی که زیر انگشتانم حفر شده ، بیرون بیایم.به آسمان نگاه می کنم ، بی اختیار نگاهم به چشمان درشت و خاکستری زن می افتد ، قلبم می تپد . می خواهم فریاد بزنم . اما آهنگی سرد مرا باز می داشت . طنینی غم انگیز مرا می خواند :
- تو به هیچ جا تعلق نداری .
صدایی از یک گیتار کهنه ، که هستی ام را می نواخت و من حس نمی شدم . او هم . آهنگش در زمانی محو ، گم شده بود . بین من و آدم ها فاصله بود ، فاصله ای آکنده از تفاوت . زن هنوز بالای گودال ایستاده بود و مرا نگاه می کرد . تصویری محو و خاکستری از کالبد خاکستری مغزم می گذشت . تصویر پسر عمه ، دوستانم و آدم هایی که روزی در قعر زمان گم شده بودند ؛ انسان هایی که زندگی آن ها را به زمان و مکانی که خودش می خواست ، می برد .
زن آهسته گفت :
- خستگی ، همیشه مانع گذشتن است .
گفتم :
- نه !
اما احساس خستگی کردم . روحی سنگین از پی قرن ها گذشته بود و من هنوز او را نمی شناختم . تو با من زندگی می کرد . زن دوباره ادامه داد :
- زبان او را نمی فهمی ؟
خاک نرم بود و سست . دوباره فرو رفتم ؛ احساس بدی داشتم ، دستان بی روح زن انگار از دنیای اعجاز گریخته بود ، ساعدم را می فشرد و دندان های سفید و براقش چیزی را از رگ هایم می گرفت و لحظاتی بعد این مشعل آسمانی از فراز اقیانوس قلب من گذشت و برای همیشه ناپدید شد .
تمام این ها را نوشتم ، تا شاید روزی به راز اکسیر و حلول آن روح سنگین در وجودم پی ببرم . چرا که چشمان خاکستری ام تا مدت ها نمی توانست چهره ها و خاطره های گذشته را به تصویر بکشد . نوشتم تا هم خودم و هم سایه های شبیه خودم باور کنند که همه ی این ها خواب نبوده ، شاید روزی بتوانم در میان خانه های متروک شهرم ، راز خودم و تمام آن حادثه ها را کشف کنم.
* دکتر علی شریعتی
مژگان رها 
برای این که تو دیگر مرده ای
و نه دست هایت
نه چشمانت
و نه هیچ چیز مادی
تو را مجسم نمی کند
در قاب مردگان هزار ساله خفته ای
و لبخندت روی دیوار نقطه سیاهی است
که صد سال دیگر صد بار رنگ می گیرد
ببین
بی چرا خاطر ه ای شدی
در اعماق انزوای یک قلب
که دردهایش را می گرید
بر سر قبر هزار ساله ات
هیچ چیز تو را نمی شوید
نه آب نه خاک
چرا که تو دیگر مرده ای
بین هزار زنده
مرده پرست.
همون طور که انگار به خوندن معتاد شدم
من به خوندن بوف کور معتادم
مدام می رم سراغش و ورق می زنم و تمام کلماتش را بالا می کشم.
همون طور که بعدش به شاملو معتاد شدم و ذره ذره به صمد بهرنگی
بعد اعتیادم بدتر شد
چون دیگه هرمان هسه می خوندم
و آلبر کامو
من هر هفته
هر یک شنبه می رم با یه مشت معتاد
گپ می زنم
نمی دونم که چند وقته که معتادم
و این دود لعنتی از سرم نمی افته
من به نوشتن این خزعبلات معتادم
به این که هی هی تند تند بکوبم
و تند تند تایپ کنم معتادم
من به بهار معتادم
و حالا چند ماه که خمارم
و سیگار دود نمی کنم
به من لبخند بزن
حتا اگر به خاطر خماریم
تا بهار تنهات بذارم.
و این قدر این را با خودت تکرار کرده ای
که دیگر نمی بینی
چه با عینک
چه بدون عینک
تو یاد گرفته ای که فراموش کنی
و عادت نکنی به تمام چیزها که وابسته ات می کند
و تمرین کرده ای که ماهی یک بار عاشق شوی
و بد خاکستر خاطراتت را با آب تلفیق کنی
و جای آن چرا یک سکوت ممتد بگذاری
تو عادت کرده ای زیر باران بدوی
با برف بازی نکنی
و بخندی وقتی باید بگریی
تو به همه این ها خو گرفته ای
هر روز جلو آینه به عکس کم رنگ خودت می خندی
و باز مرور می کنی
باز مرور می کنی
خواندن تمام برگ هایی بود که
سیاه شده بودند
پس چرا بعد از آن همه درس
آن همه سال
هنوز دستانت خالی است
چرا می خندی
و من از ترس خنده جنون آمیز تو
حرف نمی زنم
به تو می نگرم که حالا در چارچوب دیوار
محبوس شدی
و به من
و به کاغذ خالی در دستان نگاه می کنی
و دیگر نه می خندی
و نه حرف می زنی
فقط سکوت می کنی
و کاغذ را پاره می کنی.
۵ سال
و تکرار بیهودگی نیمکت ها
تو را به دار می کشد
اگر رفتن همیشه این گونه هست
می خواهم بمانم
لای همان کاغذ کاهی
و دست هایم را لای صفحاتش بکارم
اگر این گونه هست
نمی خواهم این
سرد دیرینه را.
دیوار ابستن بود
از خط های کودکانه من
و جای کفش های تو
بر دستهای من
و مشق های من
که ۱۴ سالگی اش را از یاد برده بود
و حس خالی تو که مرا شرور می کند
و جرعه جرعه رد گام هایت را به دار می کشد
سلاخی می کند
نفس هایم که تند می شود
آبستن می شوم
از تمام خط های که پینه نبسته
روی دیوار اتاق
کهنه می شود.
که تو از کنارش خالی خودت رو پر کنی
یه دریچه می ساختم
از اول تا اخر اتاقت
با یه مشت کبوتر
که دلت که گرفت
بیاد و من از سه کنج اتاقم
بکشه بیرون
و بیام باز برات دو تا پنجره زرد دیگه
بسازم روی سقف
که پرواز غمات رو ببینی
اگه دلت گرفت
بیا
تا همه همه ی پنجره ها
فقط مال تو باشه
هی تو رو می گم
ببین انجا رو می گم
نه خیلی دوره نه سر بالایی زیاد داره
ببین خسته نمی شی اما فقط باید از این
از این خط
از این خط لعنتی بگذری و دیگه تموم
و قتی گذشتی
نباید دیگه به پشتت نگاه کنی
دیگه یه خروار هست که باید از روش بگذری
و حتا به زیر پاتم نگاه نکنی
فقط باید بری
و به هیچ جیز فکر نکنی تا بارون نباره
و خیست نکنه
هی تو
آن عصا رو بنداز
این راه رو باید تنها بری
حتا نباید این درد که داره قلبت رو پاره می کنه
تو رو این جا نگه داره
*******
دخترک با خودش شب را نجوا کرد
و برای همیشه توی رخت خوابش خوابید.
تاراج شده بود
و دیگر چیزی نبود
نه روی دیوار
و نه کنج اتاقی که نبود
و دیگر هیچ چیز مفهومی نداشت
نه تو که نیامده رفته بودی
و درخت های انار خالی از حجم دانه
که روی درخت تازه خشکیده بودند
فقط یک صدا بود
گاری از کوچه می گذشت و
نان خشک می فروخت
نه انار خشکیده
و تو تنها همین را داری
چند دانه انار خشکیده روی درخت
و چند قطره اشک
که حجم تنهایی انار را پر کرده بود
و خلا یک خانه تنها
و یک گاری که از ابتدا تا انتهای خانه ات را متراژ می کند
و نان خشک می فروشد
نه انار بی دانه.
در فصلی سرد
و تو آمدی
از جنس برگ
و سبز شدی روی درختی که
ساعت ها خواب بهار را می دید
درخت بارید
و من آمدم
شکوفه زده کنار تو
و شلاقی بر شانه هایم
میان هزارها خواب
هزارها خاکستر
که مفهوم سرد را از یاد برده بود
شکوفه زده مرد را ندیدم
برگ را ندیدم
تنها شلاقی مرا جدا کرد
باد در گوشم زمزمه کرد
هنوز نباریده
چرا زرد شدی
انتظار اشک های مرا برای لغزیدن روی گونه هایش
صبر می کرد
شاید امروز بهار می شد
شاید تو می آمدی
همه چیز دیگر سرد نبود
و التهاب ساعت شماته دار
گذشت ثانیه های خالی را به من پیوند نمی زد
اه اگر شبنم روی گل نمی لغزید.
شاید
سکوت جای خلا را می گرفت
و حرف های من می لغزید روی یک برگ
و آتش می گرفت.
اگر شبنم نباریده بود
...............


