تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان
هنوز رد پایت هست

روی گونه هایم.

نوشته شده در تاريخ 87/09/30 توسط mozhgan |
هنوز هستند زنانی که

اشک رد پایی باشد روی گونه هاشان

که چاک خورده

ماه را تا ابدیت می نگرند

زنانی از جنس تو

که در کودکی بالغ می شوند

و شجاعانه به چوبه ی دار کشیده می شوند

و مردانه ترین حرف هایشان را

ساز می کنند

زهر خنده شان

با چادری به وسعت یک شب

خاکستری می پنداریش

خاکستری.

نوشته شده در تاريخ 87/09/29 توسط mozhgan |
رو به تقلیل می روم

کمک کنید

سیگار ی شاید

پی در پی

 

.

یا

.

.

اندازه چترم نیستی

 

 

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/29 توسط mozhgan |
از من  تا ماه

ابدیتی است.

نوشته شده در تاريخ 87/09/28 توسط mozhgan |
شاخه های بی امن

چیزی در من میرقصد

شاخه هایی بی امن

رها

فرشته ای همراهم نیست

عجیب خطر کرده ام

پیله ها تاریکند

هزار خورشید در من حلول می کند

فردا روزی طولانی است.

نوشته شده در تاريخ 87/09/28 توسط mozhgan |
گاه ذهنم تمام کتاب فروشی را آبستن می شود

آن قدر که ویار فلسفه می کنم

و باز به سراغت می آیم

درست ابتدای یک خیابان فرعی

و کنار جوب بالا می آورم

چشم هایم چرخ می زند

مغزم خط خطی می شود

باز

باز

.

.

.

دانش

ابتدای صورتگر.

نوشته شده در تاريخ 87/09/27 توسط mozhgan |

یک سال تمام

شب

روز

نیم شب

.

.

.

.

واگویه کردن

جستن

یافتن

عاشق شدن

 

.

.

.

.

تو واقعآ دیوانه ای!

نوشته شده در تاريخ 87/09/23 توسط mozhgan |
خانه ام پر از گل است

همه ان ها

در زمستان

            وقتی که من خوابم  بیش تر رشد می کنند

وقتی که من پژمرده ام

.

.

.

بهار

 باز جوانه می زنم.

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |
۳۰۰۰ لا کپشت

سنگفرشی شده بودند

.

.

.

سال بی باران

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |
باغبانی شده ام

بی آن که بخواهی

بی آن که بخواهم

گل من

به من محتاجی

حتی اگر ساعتی نباشم

خواهی پژمرد.

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |
تنها یک جا چاپ شده بود

سیاسی ترین حرف ها

و رکیک ترین فحش ها

و ....

سال ها بود

که لبخند زده بود

وقتی که بارانی بود

و سیاسی ترین حرف ها

و رکیک ترین فحش ها

بر دیوار

 توالت ثبت کرده بود

سال ها بود

که دیگر سانسور نمی شد

نوشته شده در تاريخ 87/09/20 توسط mozhgan |

هیچ چیز را ثبت نکرده ام

باور کن

نه شعرهایم

نه رد گام های تو

نه جا دست های من

                       روی کاغذ کاهی

 

نه حتا تمام کاش های که خوانده بودم

                                                  نیم شبان

و نه جغدهای که سایه فکنده بودند   

                                          بر روزهای من

نه خواب ها که ندیده فراموش کرده بودم

و نه تمام داشت هایم

نه هیچ چیز دیگررا ثبت نکرده بودم

.

.

.

.

پس چرا هرگز

زودوده نمی شود.

نوشته شده در تاريخ 87/09/18 توسط mozhgan |

چرخ می زنم دور افکارم

.

.

.

سرم دردمی کند

چشم ها یم هم

.

دیشب بود که خواب دیدم

و لمس تمام صورها بیدارم کرد

و بعد فقط پریشانی

.

.

.

باز چرخ می زنم

Adult cold می خورم

.

.

هنوز دارم خواب می بینم

خواب چیزی که خودم نوشته بودم

.

.

.

تب دارم

تمام بدنم درد می کند

سوار ماشین می شوم

هنوز گیجم

گیج خواب

گیج adult cold

.

.

.

دو روز باید دور شوم

ریحانه زنگ می زند

پدر بزرگش دیگر نیست

دیده بودم که می رود

.

.

.

باز خوابم

باز دارم می بینم

پریشان گونه ای راست

باز

باز

باز بیدار می شوم

پریشان تر

.

.

.

از ماشین پیاده می شوم

هنوز نرفته ام

دور روز باید خودم را.......

.

.

.

چرخ می زنم

چقدر دلم برای جاده تنگ شده

و بوی گند دریاچه ی خشک شده

.

.

.

باز

باز

خواب می بینم.

 

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/18 توسط mozhgan |
باد هرزه

 کنار خانه ام نیلوفری کاشته بود

نوشته شده در تاريخ 87/09/17 توسط mozhgan |

با لبخندی بر لب ستیز می کنیم

امروز

و

همیشه.

نوشته شده در تاريخ 87/09/17 توسط mozhgan |
این کلاغ پرواز نمی داند

درست مثل من

.

.

.

.

باید نسلم را از روی زمین برداشت.

نوشته شده در تاريخ 87/09/17 توسط mozhgan |
تکرار می کنی خودت را

مدام

.

.

.

.

و باز دور یک دایره چرخ می زنی

.

.

.

فراموش می شوی.

نوشته شده در تاريخ 87/09/16 توسط mozhgan |
کلاغ

تمام زمستان

نقطه روشن زندگی من بود

 که روشنی را

                                 به سخره می گرفت

با عبور خشک قار قار

نوشته شده در تاريخ 87/09/16 توسط mozhgan |
چه بیهوده می پیچد

                                نیلوفر

حصاری این گونه سست

که به نا کجا وصل است

چه بیهوده می پیچد

دردی در قلبم

در تمام معده ام

و چنگ می زند

                    به چشم هایم

                                          به گونه هایم وقتی خیس می شوند

به رویاهایم

به هر چه بود و هست

و به زخم هایم

وقتی درست نمی بینم

.

.

.

چه بیهوده ویران می کند

 از پای بن

مرا.

نوشته شده در تاريخ 87/09/16 توسط mozhgan |
از بخت یاری ماست

                          شاید که آن چه می خواهیم یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد.

نوشته شده در تاريخ 87/09/15 توسط mozhgan |
از تنهایی مگریز

                   به تنهایی مگریز

                                           گهگاه آن را بجوی و تحمل کن.

نوشته شده در تاريخ 87/09/15 توسط mozhgan |
صبح ها که بیدار می شوم

 آبستنم

چند واژه که به قلبم لگد می زند

و می گوید :

                سلام.

نوشته شده در تاريخ 87/09/13 توسط mozhgan |

بادی وزید

درختی افتاد

ریشه هایم قطع شد.

نوشته شده در تاريخ 87/09/11 توسط mozhgan |
چنان سکوت کرده ام

که اگر لب باز کنم

دریای طوفان زده خواهم شد.

نوشته شده در تاريخ 87/09/11 توسط mozhgan |
تمام کالبدم بی حس می شود

خط اشک هایت خشک می شود

نفست قفل می شود

دیگر نه می بینی

نه می شنوی

ضربان قلبم گم می شوند

عمق فریادم نیز

 قلمم ناخودآگاه می افتد

و چند ثانیه بعد

سرد می شوم برای همیشه.

نوشته شده در تاريخ 87/09/11 توسط mozhgan |
تو مرا نیافته بودی

دزدیده بودی

وقتی صورتک را کنار زدی

و پشت کوه اخم ها مرا دیده بودی

و دست هایت روی چشم هایم  لیز خورده بود

 نقابم را دزدیده بودی

لب هایم را رنگ کرده بودی

و سیب ....

سیب را گاز نزده

دزدیده بودی

و بعد ذره ذره همه چیز را

.

.

.

چقدر پشت بام می روی

و به ماه می نگری

تا قد بکشی

موهایم را باز کنی

                            از پیچ آغوشت.

مرا با خودت همراه کنی

مشتت را بگیری

دیگر فرصتت تمام می شود

برای همیشه.

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/11 توسط mozhgan |
من همیشه شنبه ها تب دارم

انگار

چشم های دختری تمام نیروی من را می گیرد

حالا هم تب دارم و تمام تنم درد می کند

 شنبه ها مردی که من نمی بینمش بامن است

تمام

عصر شنبه را

و ان قدر نگاهش می ماند روی صورتم

که نمی توانم حرف بزنم

مرد شنبه ها تنهاست

دخترک هم تنها است

نگاهش به روی مرد ا ست

که با چشم های من پلک می زند

او عاشق مرد شنبه ها ست

امروز هم بلندگفت

اما مرد شنبه ها باز نشنید

هواسش باز پیش من بود

چقدر تنم درد می کند

 نگاه نفرت بار دخترک هنوز توی اتاق بال می زند

مرد شنبه ها هواسش جای دیگری است.

نوشته شده در تاريخ 87/09/10 توسط mozhgan |
می دانم،برآنی که کار به پایان بری،
شاید دیریاب باشد و بسیار دشوار،
شاید بفرسایی و بخواهی رها کنی،
گاه تردید کنی که به این همه می ارزد؟
اما به تو ایمان دارم،
و ندارم هیچ تردیدی،
که پیروز خواهی شد،
اگر بکوشی.

 آماندا پیرس

نوشته شده در تاريخ 87/09/10 توسط mozhgan |
من وقت را تلف كردم و اینك ،‌وقت مرا تلف می كند .( شكسپیر )
نوشته شده در تاريخ 87/09/10 توسط mozhgan |
هر روز صبح در آفریقا
وقتی خورشید طلوع می کند....
یک غرال شروع به دویدن میکند
و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود....
هر روز صبح در آفریقا
وقتی خورشید طلوع می کند....
یک شیر شروع به دویدن می کند
و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد ....
مهم نیست غزال هستی یا شیر
با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن.
" آنتونی رابینز2
نوشته شده در تاريخ 87/09/10 توسط mozhgan |
بی چرا

تنها سکوت

و بعد

یک عمر بی چرا ماندن

نپرس

نگو چرا؟؟؟

بی چرا

 

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/10 توسط mozhgan |
چهار نقطه سیاه روی دیوار

من

پنجمین نقطه سیاه

و بعد تو ششمین

و شمارش آغاز شد بعد از تو

شمارش تمام نقطه ها

سیاهی تمام دیوار را گرفته

نقطه ها تمام دیوار را

چیزی باید حذف شود

من یا تو

پاکنی می باید.

نوشته شده در تاريخ 87/09/10 توسط mozhgan |

سلام ای شب معصوم!

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست.

نوشته شده در تاريخ 87/09/09 توسط mozhgan |

مذهب در غرب تا حدی ارزش دارد که انسان را به سوی خوب بودن سوق دهد.گوته هیچ وقت پا در کلیسا نگذاشت . می گفت : هنوز ان قدر دروغ گو نشده ام که به این کارها نیازی داشته باشم.

نوشته شده در تاريخ 87/09/09 توسط mozhgan |
کوه ها باز رنگ شدن

هزار تا رنگ

باز ابره ها آمدن

چه خوبه که بعد یک سال بالاخره آمدن

باز بد جوری دلم هوای کوه رو کرده

بد جوری هوای بارون رو کرده

دویدن زیر بارون

خیس شدن پی در پی

باز خیلی دلم هوای این رو کرده که راه بروم

زیر درخت های چنار

و خش خش برگ ها من رو باز یاد هزار تا خاطره بندازه.

یاد سال قبل

همین روزها

که ۵تایی رفته بودیم کوه

همه چیز یه جور دیگه بود

حالا از آن سه تا فقط ۲ تا مون مونده

هر کی رفته به راه خودش

اما هنوز ۵تامون تو یه عکس باهمیم

هنوز هیچی نتونسته ما ۵ تا رو از پشت آن کوه تکون بده

بعضی وقتا دلم می خواست

می شد

همیشه

با هم بودیم

باز آتش روشن می کردم

باز شعر می خواندم

باز

........

چه زود همه چیز تمام شد

چه زود

 

نوشته شده در تاريخ 87/09/09 توسط mozhgan |
هستند کسانی که بیهوده می خواهند

تمام اجسام را

آدم ها را

اما تو بیهوده نیستی

تو تنها هستی

و این زندگی توست

با هوده بودن

و باور داشتن

ایستادن

و گریستن

چرا اشک دیگر کارگر نیست

تمام احساست زیر سوال می رود

و تو به خودت نگاه می کنی

و دیگر ادامه نمی دهی.

نوشته شده در تاريخ 87/09/05 توسط mozhgan |
just these ebony girls

in shabby dresses and with disheveled hair

have _at least _ real bone and flesh

and can fish from this wretched sea a fish

and hant a heart from you if you have one

 hafez mousavi 

 

همین دختران سیاه سوخته

با لباس چرک و موهای شانه نخورده

لاقل گوشت و پوست و استخوانشان واقعی است

و می توانند از همین دریای نفرین شده

ماهی

و از تو

اگر داشتی

دلی صید کنند.

حافظ موسوی

نوشته شده در تاريخ 87/09/05 توسط mozhgan |
you were not there

 learned aganist the wall before you 

 i talked talked talked

with a closed mouth

you were not there

i touched you

with the hands on my face

nazim hikmet

 

تو نبودی

دو زانو در برابرت نشستم

چهره ات را نگاه کردم

با چشمان بسته

تو نبودی

با دست هایم تو را لمس کردم

دست هایم به روی صورتم بود.

                                        ناظم حکمت

نوشته شده در تاريخ 87/09/04 توسط mozhgan |
هیچ زبانی بر تو کارگر نیست

چرا که دیگر گوش هایت را بسته ای

و تنها صدای خودت را می شنوی

من چه تنهایم

 وقتی

 نمی شنوی.

نوشته شده در تاريخ 87/09/04 توسط mozhgan |
چه زود فراموش می شوی

وقتی که می خواهند

                                 فراموشت کنند.

چند ثانیه

..........

stop

و بعد

cut

for ever.

نوشته شده در تاريخ 87/09/04 توسط mozhgan |
خیال می کنی که نیست

اما هست

ذره ای از تو را

نه

نیمی از وجودت را طلسم کرده

و تو خیال می کنی که هست

خیابان ها را طی می کنی

پالتو قرمزت را روی زمین می کشی

دنبال می کنی رد برگ ها را که به کیوسک ختم می شود

می ایستی

فشار می دهی

چند دکمه را

می دانی که هست

اما نیست{خیال می کنی که هست}

دوباره می روی

می ایستی

گوشی را بر می داری

۲۴۳۰۰۰۰۰

بوق ها ی ممتد

صدایی که به نبودن ختم می شود

باز می روی

می ایستی

به تلفن نگاه نمی کنی

می دانی که نیست

نه این جا

نه پشت خط

چقدر دلت آب زرشک می خواهد

می ایستی

باز تمام شده

آب انار می خوری

۴۵ دقیقه تمام

باز راه می روی

این بار سراسر یک خیابان پر از خط ناسور ماشین

از پشت عینک می بینیش

شاید او هم از پشت عینکش تو را می بیند

شاید نمی شناسدت

از کنارت می گذرد

دلت می گیرد

وسط خیابان می ایستی

ماشینی دنده عقب بر می گردد

می دانی که هست

اما گذشته

و کم رنگ شده

از تقاطع می گذری.

نوشته شده در تاريخ 87/09/04 توسط mozhgan |
خسته

پای کشان

بیهوده راه می رفتم

برگ ها بر سرم می بارید

فقط من بودم که دیگر می ترسیدم

در ایستگاه نشستم

تمامی راه ها را رفته بودم

و حالا میان یک عالمه زن نشسته روی نیمکت

من گمشده بودم.

خط شماره ۹۶ می گذرد

برگ ها لیز می خورند روی صورتم

زن ها می روند

من هنوز روی نیمکتم

من پر بودم از خاطرات کم رنگ هفته آخر پاییز

خاطراتی که نمی خواست به من فکر کند.

باز پاییز هست

آفتاب روی بدنم می تابد

گرمم می شود

نشانی از تو و خاطرات کم رنگت نیست

بوق های مکرر تلفن هم می گوید که هیچ جا نیستی

خسته ام

باز ۹۶ می آید

تا خط ۹۶ ایستاده

نیمکت را رها می کنم.

نوشته شده در تاريخ 87/09/04 توسط mozhgan |
و درد شادی مرا ندزدیده بود

واژه کرده بود.

نوشته شده در تاريخ 87/09/04 توسط mozhgan |
بیتوته کوتاهی است جهان در فاصله گناه و دوزخ

 خورشید همچون دشنامی برمیاید

 و روز شرمساری جبران ناپذیری است

 آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی

 درختان جهل معصیت بارنیاکانانند

 و نسیم وسوسه ایست نابکار

مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید 

 چیزی بگوی ،

 پیش از آنکه در اشک غرقه شوم

چیزی بگوی ،

 هر دریچه نقض بر چشم اندازه عقوبتی می گشاید ،

 عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است ،

 وآسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی

و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی ،

 آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی 

 هر چه باشد
چشمه ها از تابوت می جوشند

 و سوگواران ژولیده آبروی جهانند ،

عصمت به آئینه نفروش که فاجران نیازمندترانند ،

 خاموش منشین خدا را ،

 پیش از اینکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی.


(احمد شاملو)

نوشته شده در تاريخ 87/09/02 توسط mozhgan |
Blog Skin