اشک رد پایی باشد روی گونه هاشان
که چاک خورده
ماه را تا ابدیت می نگرند
زنانی از جنس تو
که در کودکی بالغ می شوند
و شجاعانه به چوبه ی دار کشیده می شوند
و مردانه ترین حرف هایشان را
ساز می کنند
زهر خنده شان
با چادری به وسعت یک شب
خاکستری می پنداریش
خاکستری.
هیچ چیز را ثبت نکرده ام
باور کن
نه شعرهایم
نه رد گام های تو
نه جا دست های من
روی کاغذ کاهی
نه حتا تمام کاش های که خوانده بودم
نیم شبان
و نه جغدهای که سایه فکنده بودند
بر روزهای من
نه خواب ها که ندیده فراموش کرده بودم
و نه تمام داشت هایم
نه هیچ چیز دیگررا ثبت نکرده بودم
.
.
.
.
پس چرا هرگز
زودوده نمی شود.
چرخ می زنم دور افکارم
.
.
.
سرم دردمی کند
چشم ها یم هم
.
دیشب بود که خواب دیدم
و لمس تمام صورها بیدارم کرد
و بعد فقط پریشانی
.
.
.
باز چرخ می زنم
Adult cold می خورم
.
.
هنوز دارم خواب می بینم
خواب چیزی که خودم نوشته بودم
.
.
.
تب دارم
تمام بدنم درد می کند
سوار ماشین می شوم
هنوز گیجم
گیج خواب
گیج adult cold
.
.
.
دو روز باید دور شوم
ریحانه زنگ می زند
پدر بزرگش دیگر نیست
دیده بودم که می رود
.
.
.
باز خوابم
باز دارم می بینم
پریشان گونه ای راست
باز
باز
باز بیدار می شوم
پریشان تر
.
.
.
از ماشین پیاده می شوم
هنوز نرفته ام
دور روز باید خودم را.......
.
.
.
چرخ می زنم
چقدر دلم برای جاده تنگ شده
و بوی گند دریاچه ی خشک شده
.
.
.
باز
باز
خواب می بینم.
نیلوفر
حصاری این گونه سست
که به نا کجا وصل است
چه بیهوده می پیچد
دردی در قلبم
در تمام معده ام
و چنگ می زند
به چشم هایم
به گونه هایم وقتی خیس می شوند
به رویاهایم
به هر چه بود و هست
و به زخم هایم
وقتی درست نمی بینم
.
.
.
چه بیهوده ویران می کند
از پای بن
مرا.

دزدیده بودی
وقتی صورتک را کنار زدی
و پشت کوه اخم ها مرا دیده بودی
و دست هایت روی چشم هایم لیز خورده بود
نقابم را دزدیده بودی
لب هایم را رنگ کرده بودی
و سیب ....
سیب را گاز نزده
دزدیده بودی
و بعد ذره ذره همه چیز را
.
.
.
چقدر پشت بام می روی
و به ماه می نگری
تا قد بکشی
موهایم را باز کنی
از پیچ آغوشت.
مرا با خودت همراه کنی
مشتت را بگیری
دیگر فرصتت تمام می شود
برای همیشه.

انگار
چشم های دختری تمام نیروی من را می گیرد
حالا هم تب دارم و تمام تنم درد می کند
شنبه ها مردی که من نمی بینمش بامن است
تمام
عصر شنبه را
و ان قدر نگاهش می ماند روی صورتم
که نمی توانم حرف بزنم
مرد شنبه ها تنهاست
دخترک هم تنها است
نگاهش به روی مرد ا ست
که با چشم های من پلک می زند
او عاشق مرد شنبه ها ست
امروز هم بلندگفت
اما مرد شنبه ها باز نشنید
هواسش باز پیش من بود
چقدر تنم درد می کند
نگاه نفرت بار دخترک هنوز توی اتاق بال می زند
مرد شنبه ها هواسش جای دیگری است.
وقتی خورشید طلوع می کند....
یک غرال شروع به دویدن میکند
و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد تا کشته نشود....
هر روز صبح در آفریقا
وقتی خورشید طلوع می کند....
یک شیر شروع به دویدن می کند
و می داند که باید سریع تر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد ....
مهم نیست غزال هستی یا شیر
با طلوع خورشید دویدن را آغاز کن.
" آنتونی رابینز2
هزار تا رنگ
باز ابره ها آمدن
چه خوبه که بعد یک سال بالاخره آمدن
باز بد جوری دلم هوای کوه رو کرده
بد جوری هوای بارون رو کرده
دویدن زیر بارون
خیس شدن پی در پی
باز خیلی دلم هوای این رو کرده که راه بروم
زیر درخت های چنار
و خش خش برگ ها من رو باز یاد هزار تا خاطره بندازه.
یاد سال قبل
همین روزها
که ۵تایی رفته بودیم کوه
همه چیز یه جور دیگه بود
حالا از آن سه تا فقط ۲ تا مون مونده
هر کی رفته به راه خودش
اما هنوز ۵تامون تو یه عکس باهمیم
هنوز هیچی نتونسته ما ۵ تا رو از پشت آن کوه تکون بده
بعضی وقتا دلم می خواست
می شد
همیشه
با هم بودیم
باز آتش روشن می کردم
باز شعر می خواندم
باز
........
چه زود همه چیز تمام شد
چه زود
in shabby dresses and with disheveled hair
have _at least _ real bone and flesh
and can fish from this wretched sea a fish
and hant a heart from you if you have one
hafez mousavi
همین دختران سیاه سوخته
با لباس چرک و موهای شانه نخورده
لاقل گوشت و پوست و استخوانشان واقعی است
و می توانند از همین دریای نفرین شده
ماهی
و از تو
اگر داشتی
دلی صید کنند.
حافظ موسوی
learned aganist the wall before you
i talked talked talked
with a closed mouth
you were not there
i touched you
with the hands on my face
nazim hikmet
تو نبودی
دو زانو در برابرت نشستم
چهره ات را نگاه کردم
با چشمان بسته
تو نبودی
با دست هایم تو را لمس کردم
دست هایم به روی صورتم بود.

ناظم حکمت
اما هست
ذره ای از تو را
نه
نیمی از وجودت را طلسم کرده
و تو خیال می کنی که هست
خیابان ها را طی می کنی
پالتو قرمزت را روی زمین می کشی
دنبال می کنی رد برگ ها را که به کیوسک ختم می شود
می ایستی
فشار می دهی
چند دکمه را
می دانی که هست
اما نیست{خیال می کنی که هست}
دوباره می روی
می ایستی
گوشی را بر می داری
۲۴۳۰۰۰۰۰
بوق ها ی ممتد
صدایی که به نبودن ختم می شود
باز می روی
می ایستی
به تلفن نگاه نمی کنی
می دانی که نیست
نه این جا
نه پشت خط
چقدر دلت آب زرشک می خواهد
می ایستی
باز تمام شده
آب انار می خوری
۴۵ دقیقه تمام
باز راه می روی
این بار سراسر یک خیابان پر از خط ناسور ماشین
از پشت عینک می بینیش
شاید او هم از پشت عینکش تو را می بیند
شاید نمی شناسدت
از کنارت می گذرد
دلت می گیرد
وسط خیابان می ایستی
ماشینی دنده عقب بر می گردد
می دانی که هست
اما گذشته
و کم رنگ شده
از تقاطع می گذری.
پای کشان
بیهوده راه می رفتم
برگ ها بر سرم می بارید
فقط من بودم که دیگر می ترسیدم
در ایستگاه نشستم
تمامی راه ها را رفته بودم
و حالا میان یک عالمه زن نشسته روی نیمکت
من گمشده بودم.
خط شماره ۹۶ می گذرد
برگ ها لیز می خورند روی صورتم
زن ها می روند
من هنوز روی نیمکتم
من پر بودم از خاطرات کم رنگ هفته آخر پاییز
خاطراتی که نمی خواست به من فکر کند.
باز پاییز هست
آفتاب روی بدنم می تابد
گرمم می شود
نشانی از تو و خاطرات کم رنگت نیست
بوق های مکرر تلفن هم می گوید که هیچ جا نیستی
خسته ام
باز ۹۶ می آید
تا خط ۹۶ ایستاده
نیمکت را رها می کنم.
خورشید همچون دشنامی برمیاید
و روز شرمساری جبران ناپذیری است
آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی
درختان جهل معصیت بارنیاکانانند
و نسیم وسوسه ایست نابکار
مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید
چیزی بگوی ،
پیش از آنکه در اشک غرقه شوم
چیزی بگوی ،
هر دریچه نقض بر چشم اندازه عقوبتی می گشاید ،
عشق رطوبت چندش انگیز پلشتی است ،
وآسمان سرپناهی تا به خاک بنشینی
و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی ،
آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی
هر چه باشد
چشمه ها از تابوت می جوشند
و سوگواران ژولیده آبروی جهانند ،
عصمت به آئینه نفروش که فاجران نیازمندترانند ،
خاموش منشین خدا را ،
پیش از اینکه در اشک غرقه شوم از عشق چیزی بگوی.

(احمد شاملو)




