باز تو
باز من
خسته نمی شوی
خسته نمی شوم.
خدا مرده بود
و من آبستن شدم
از عمیق ترین لبخند تو
وقتی که نبودی
کودکی را درون کالبدم حس کردم
لگدهایش را
آه
درون خودم زندانی اش کرده بودم
ذهنم آبستن فکری بود
که شلاق سخت ترش می کرد
دیده بودم تو را
روزی که هیچ نبود
و از لبان تو مغزم نه
تمام وجودم آبستن شده بود
و بر باور بزرگ شدن حجم بطنم خندیده بودند
و بعد شلاق
شلاق
موهایم نه
دست ها
شاید حرف ها
کبودم کرده بود
اما درونم می زیست
کودکی که باورش داشتم
و داشت رشد می کرد
***
گریسته بودم تو را
برگشته ای
فلسفه ای دردناکی است
جایی تو را دیده ام
هر روز
و آن قدر می شناسمت
که می دانم چرا
هیچ چیز در من زندانی نبود
بطن من خالی است
تو هستی
خدا هم هست
تنم هنوز سیاه هست
ذهنم خالی شده
کودکم مرده.
اسممان را که صدا کردند ترسیدیم.از کاری که کرده بودیم پشیمان نبودیم.هنوز آتش خشممان فروکش نکرده بود.دیوارها سیاه بود و موکت ها پاره.دور تا دورمان یک حلقه بود از آدم هایی که مثل زنجیر به هم وصل می شدند با رنگ های آبی آبی آبی ....مظطرب خشمگین خاموش نه .
صدای خشم را خاموش کرد:
_ حمید مرادی
_ رضا مرادی
دست هایمان بالا رفت .جوان بودیم و اهل شور و شر.وضعمان هم خوب بود برای همین تا صدایمان کردند هم سلولی هایمان فکر کردند رفتنی شده ایم.دلشان می خواست جای ما باشند.ما هم می خواستیم جای آن ها باشیم .چند روز بود که بازداشتگاه موقت بودیم می دانستیم به این راحتی ها ول کنمان نیستند.زهرا حتما توی حیاط نشسته بود تا مچم را بگیرد .زهر خنده اش توی گوشم می پیچد .آشوبی توی چشمانش راه می رود که از دست های من گریخته است.باید دور هم جمع می شدیم نقشه ای می کشیدیم.
صدا باز پیچید ...........
_ حمید مرادی
_ رضا مرادی
باید می رفتیم.هر کس به گویشی چیزی می گفت.لری ، ترکی و...لهجه ها با هم قاطی شده بودند.جیبمان ناخواسته پر بود از شماره ها.
دزدکی به هم نگاه کردیم.من به رضا و بعد نگاهی که آهسته لغزید روی چشم های سرباز و بعد با گام هایمان به هم پیوست.
رضا آهسته گفت : نکند فهمیده باشند.
من گفتم : محال است.
سه سال از من کوچکتر بود.با موهای فرفری که به موهای صاف من راهی نداشت.
_ حقش بود باید می کشتیمش.آن ها فقط به ما مظنون شده اند همین.اگرچیزی نگویم...
باران نم نم می بارید.عینکم خیس بود هم چون چشم هایم.گام هایمان راه روها را پر و خالی می کرد.گفتم ما را کجا می برید.زمزمه ای شنیده نشد.شاید رضا هم داد کشید.صدای گام هایمان را می شنیدیم قطرات باران روی سربی سایبان نتی غمگین را می نواخت.تند و بی وقفه.
در ذهنمان جنگ بود جنگی برای آزادی .من گفتم : رضا قول دادی که نکند دهن لقی کنی.گرفتار می شویم ...
رضا گفت : ما که تنها نبودیم.
گفتم : هیس اما ما بودیم که .....یادت که نرفته.
سرباز غرولند کرد.
_هیس.
از پله ها یکی یکی بالا می رفتیم.راهروها باریک و باریک تر می شد.با کلی زحمت پدر را راضی کرده بودیم.مسافتی دراز را آمده بودیم برنگشته بودیم.با زهرا شرط بسته بودیم سر تیله هایی که از بچگی جمع کرده بودیم.حالا حتما زهرا تیله ها را برداشته بود و به جای چشم هایمان عکسمان را نشانه گرفته بود.سرباز پشت در کبودی ایستاد.نور از پنجره روی در افتاده بود و در به رنگ آبی کبود در آمده بود.پاهایش به هم قفل شد.انگشت هایش روی در تق تق صدا کرد.سرمان درد می کرد.در باورهای خود تردید کردیم.چیزی غریبی از اعماق قلب من مثل شمشیری گدشت و تا عمیق ترین نقطه های مغز رضا فرود آمد.رضا آهسته گفت : ارزشش را نداشت.سرم چرخید.در با صدای خشکی باز شد .نوری تابید و بعد کم رنگ و کم رنگ تر شد.یک میز بزرگ یک پرچم سبز رنگ یک تلفن و صندلی چرخ داری که پشت به مرد ایستاده بود.
مرد برگشت.دست هایش روی صندلی گره خورد.صدای سرباز پیچید و بعد صدای رضا به آن وصل شد و هق هق من که همه خط ها را قطع کرد.
_ما آشوب نکردیم.
_فقط شعار دادیم.
_ما بی تقصیریم.
آزادی پیدا نبود.جوانی هیجده ساله را با برادر کوچکش توی ورزشگاه رها کرده بود.
مرد گفت : یکی حرف بزنید.فقط وقتی من می پرسم جواب دهید.
سرباز غرید : عرضه نداشتید.این را فقط من شنیدم.ایستاده بود
صامت شاید خوابیده بود روی پاهیش.زهرا حتما زهر خنده هایش تا اسمان رفته بود.یک دروازه خالی و بک بازیکن خودی که لباس آبی اش به تور چسبیده بود.مرد دوباره پشت به در ایستاده بود.
_شانس آوردید.ضمانتتان کرده اند.باید چند شب دیگر آب خنک می خوردید تا دیگر
سنگ توی دست های رضا بود که روی دروازه فرود آمده بود و بعد یک سر خونی بازی که نیمه تمام رها شده بود.رضا خموش ایستاده بود.چشم هایش روی کاشی ها می دوید.پس نمی دانستند که ما آشوب را شروع کردیم.رضا سکوت را از حفظ کرده برای آزادیش.
دست هایم به کاغذی گره خورد و بعد چرخش خودکار کنار امضاء کج و کوله رضا.
زنحیری بر دستانمان نبود.در باز شد.زنجیرهای ناپیدا گسسته شد.
مرد کاغذ را برداشت.پدر در لولای در خمیده بود.چادر گلی زهرا خیس بود از اشک هایش.تیله ها تمام راه رو را پر کرده بود.
زن کاغذی را برداشته بود
کوچه ها را طی کرده بود
شوهرش را جا گذاشته بود
از بچه ایی که در نطفه خفه شده بود جدا شده بود
هزارها مرد سخت را طی کرده بود
هزار رسم را شکسته بود
برای بودنش.
هنوز چیزهایی جا مانده بودند
زن ها که پشتش نمی دویدند
ایستاده بود
جسته بود
یافته بود
زنانی را پشت دار قالی
خواب
که خواب رهایی را می دیدند
رفته بود
تنها
هنوز می دوید
کاغذش سیا ه شده بود
یک ملیون امضاء
جسته بود مردانی که بیدار بودند
و برای زنان خفته می جنگیدند
هزار زن تنها
آشنایی نیست
.
.
.
پشت زن هزار مرد ایستاده بود.
کنار تاقچه تا تو دیگر واژه نباشی
زنده ای درست پشت پنجره ای
که به کوه وصل می شود
یک عمر نبودی
.
.
.
وقتی شعر می خوانم
وقتی تو می گریی
آرام
روی خارهایم
و چشم های من مست می شوند از گریه
آزادی زیرشلواریت را می پوشد
باور کن حکم همین بوده
من بخوانم و تو قطره قطره
بهانه ایست نوش دارو
.
.
همیشه باید یک نفر برخیزد
خار به جای قلم
شلوار به جای کاغذ
نقطه ها کم رنگند
.
.
.
.
راست بگو
آزادی
یک عمر نبودی.

