کفش هایم تنگند
وقتی آزارم می دهی
بلند گریه می کنم
منحنی کفش های کتانی
بزرگ می شود
اما صدای مژگانم هیچ خطی را قطع نمی کند
وقتی آزارت می دهم
هق هقت آزادیم را می گیرد
دوباره مهربان می شوم
می دانم تو باز می آیی
و من فراموش می کنم
آخرین قهوه تلخی که با تو خوردم
در یک فنجان نیم شکسته
کفش هایم تنگند.
سکوت پیچیده
عینکم روی چشم هایم نیست
نمی خواهم ببینم
لبخندت را
وقتی که به جنون می رسی
و آزارم می دهی
نقطه هایم نیست
چشم هایم خوب نمی بیند
با چه جزری بیدار می شوم
سازم را کوک می کنم
اشک هایم را شانه می کنم
من دیوانه ام
درست مثل تو وقتی صبح بیدار می شوی
و حافظ می خوانی
بلند
بلند
و با موهای من تار می نوازی
من ساز می زنم
وقتی تو رفتی می رقصم
مژگانم را از روی عینکم پاک می کنم
گریه نمی کنم
موهایم بلند شده
تا زانو
دلم را می نوازد
تنها همین آرامم می کند
تنهایم
امروز پنجشنبه نیست
صدایی ناسوریی
منحنی زجرهای هر روزه ام
را به آخر می برد.
دست هایت نیست
کوچه ها تنگند
جایی برای آزادی نیست
پلاک ها ماتند
مژگانم خط زجرهایم را به هیچ نقطه ای وصل نمی کند.
من گمشده ام
صبح یک پنجشنبه زمستانی.
ما پیکر من را تکان داد . خسته بود و حس می کرد تمام این دشت ازغبار این اندوه پر است . ما دیوانه شده بود . گربه ی چشم سبزرا دیده بود .گربه چشمان ملوسش را به ما می دوخت و صدای مرموزی ازخود بیرون می داد و تا ما به طرفش می رفت او دورمی شد دور ، دور...
من وقتی به ما نگاه کرد . حس کرد چیزی وجودش را انباشته کرد. ما هنوز تنها بود . گربه ی سیاه همسایه با گربه ای که هر روز به بهانه ی استخوان به حیاط می آمد همراه شده بود ؛ خنده ی ملوسانه ای می کرد . ازآن روز بود که ما دیوانه شده بود . گربه دیگرپی استخوان نیامد .
باد تند پاییزی وزید . ما کنار پنجره نشسته بود و حس می کرد همراه با باد چیزی از وجودش پرواز می کند و به خانه همسایه می رود . بلند شد . پله ها را یکی یکی پیمود . ازپشت بام نگاه کرد . دخترهمسایه با شلال افشان موهایش خت ها را بدست باد می سپرد تا چیزی در وجودشان خانه کند .
گربه چشم سبز به همراه گربه ی همسایه استخوانی را لیز می زدند . استخوان می رفت و در دندان های پوک گربه ها خانه می کرد . ما به دختر همسایه نگاه کرد . سبز رو بود . موهای سیاهش تاب می خورد ودوباره نگاهی به گربه کرد .
ما ، در عمق اندیشه من تاب می خورد و من محو می شد و تصویر گربه من می شد و دختر همسایه می شد و بعد همه چیز ما می شد . انگار زخمی که در قلب ما فرو رفته بود . ما در آینه به موهای سپیدش نگاه کرد . به چهره پر چینش و به چشم هایش که حالا رنگ چشم های گربه شده بود . سبیل هایش ریخته بود و سه نخ صورتشرا دربر می گرفت . به من نگاه کرد . نه دیگر من نبود . هر چه گشت پیداش نکرد . نه نبود . فقط گوشه ی اتاق یک گربه ی چشم سبز نشسته بود و آرام آرام کتاب می خواند . بدش آمد . گربه ی چشم سبز دیگر به او نگاه نمی کرد . نگاهش به کتاب بود و چشم هایش رفته رفته کلمات را می بلعیدند . از من بدش آمد . گفت : الهی زهر مارت بشه ، گربه .
من میو میو کنان چرخی زد و محلی نگذاشت . به جاهای حساس رسیده بود . از گربه بدش آمد .چاقو آشپزخانه را برداشت . من خرناسه ای کشید و مغز سرش توی کتاب پخش شد .
دختر همسایه دم در ایستاده بود و مدام زنگ می زد . گربه ی چشم سبز هنوز با گربه ی همسایه می گشت .
مژگان رها

