امروز فرداست. فردای دیروز.نگاه کن سمیه ، پدرت کنج دیوار کاهگلی مغازه کز کرده ، دستش را روی شانه های صندلی پیچ خورده و دارد سکه ها را می شمارد.
هزار و یک ، هزار و صد و ....
برنج دارد ته می گیرد ، بوی گنداب ظرف تمام آشپزخانه را پر کرده.پس کی می خواهی اتاق را جارو کنی؟
- امروز فرداست سمیه.
سمیه چشم هایش را گود کرد آستین هایش را بالا برد و با چشمان میشی اش به نگاه تیره برادرش زل زد.لب هایش را غنچه کرد.
- من نمی خواهم کار کنم.
- بیا بازی کنیم سمیه .مگر نگفتی وقتی درست تمام شد بازی می کنیم.چادر گلدارت را نپوش.من سمیه می شوم .من عاشق بازی های کودکانه توام.من زیر گل های چاردت قایم می شوم مثل وقتی که تو مادر می شوی و عروسکت را شانه می کنی.توحاجی شو و من سمیه.
کلاه نمدی پدر را بپوش .در را ببند . پدر دارد مغازه را می پاید.
سمیه بهت زده گفت : او مسافت ها از ما دور است.
اما درها را بست.کت را روی شانه اش انداخت.گیس موهایش را جدا کرد ، پشت لبش نگه داشت.
- شروع کنیم.
زنی با زنبیل سرخ رنگی از جلو مغازه حاجی می گذرد.نگاه حاجی همراهش تا انتهای خیابان می گذرد .سمیه دکمه های کتش را می بندد و به زن لبخند می زند.
- سمیه ......
- چیه حاجی.
- نه نگو حاجی.نه ! پدر من به حج نرفته .هیچ جا نرفته .تا امام زاده رفته و گاهی برای مادرم نماز خوانده.وقتی وضعش خوب شد با پول مرم شد حاجی.
سمیه سبیل هایش را تاب داد.شکمش را به صندلی چسباند. چند تا سر نوشابه را شمرد.
- هزارو یک ، هزار و صد ، هزار و ......
زن با زنبیلش از انتهای خیابان برگشت. کنار مغازه ایستاد و به دندان های زرد و سبیل های آویزان سمیه نگاه کرد.حاجی تسبیح چوبی اش را گذاشت و یک کیلو گوشت بی استخوان توی زنبیل زن گذاشت.
- هزار و سیصد.
- چرا به من محل نمی گذاری پدر.دلم برای مادرم تنگ شده.
اشک روی چشم های سمیه حلقه زد.سبیل هایش زیر پاهایش له شد.
- دلم برای مادر تنگ شده .چادرت را به من بده.حالا من مادر می شوم.چشم های من شبیه مادر نیست؟؟؟؟؟
هق هق سمیه شانه هایش را لرزاند .
- من نمی خواهم حاجی باشم.
- ای در را باز کن.بابا باز دارد سکه ها را می شمارد .مادر کنار پنجره نشسته و موهای خاکستری اش را شانه می کند.در را ببند.باز انسولین مادر تمام شده.پدر باز نیست.این بازی است نباید روح مادر را وارد کنی.حالا من مادر می شوم.
- کامپیوتر را خاموش کن.طرح هایت را تمام کرده ایی ؟ ظرف ها را چه؟
سمیه کت پدر را در اورده بود و کنج دیوار کز کرده بود.
- چرا حرف نمی زنی سمیه ؟نگاه کن مادر دارد سکه های را می خورد.چرا گریه می کنی ؟؟؟؟سمیه ، سمیه ، سمیه...........
- بازی تمام می شود حالا تو مادر شو.

