تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان

 

من از آفتاب نمی آیم

و تعطیل کرده ام

تمام منحنی هزار ساله را.

لحظه درست آنی است

که باید بیایی

ببینی

پس چرا طلوع نمی کنی

کی می خواهی آدم شوی؟؟؟؟؟؟؟؟

درب های تعطیل را مهر کنی

با من سنگ ،قیچی ،کاغذ بازی کنی

آزادی را ببینی

که طناب می بافد

و به تو می خندد

هیچ چیز ظهور نخواهد کرد

من بی گناه نیستم مثل تو

درونم

انسانی است که

از یاد برده است.

نوشته شده در تاريخ 88/02/22 توسط mozhgan |
Blog Skin