ژولیدگان خسته
گم می شوند
در پی جستن آرزوهایشان
و نمی نویسند
من ژولیده اما
نخواهم خواند
و برای خستگی نخواهم خندید
من اما در عصر بی کسی
سخت خواهم شد
و تنها به سازم فکر می کنم
فکر می کنم
موهایم روی سیم ها می رقصند
تو می خندی
من سخت می شوم
چه نت سختی است
نمی توانم حفظش کنم
نواختن بغض تو نه غیر ممکن است
تو چگونه از من می خواهی دریا را شعر کنم
و چشمانت را نه
و خاطراتت را پاک کنم
، دستانت را نه
من می نوازم
به سان کسی که از نواختن
همین واژه را آموخته باشد
من می نوازم
و تو به صدای ناسور ویلون می خندی
من ناسور می نوازم
یا
...
تو می خندی
من به این خنده ایمان دارم.
نوشته شده در تاريخ 88/05/08 توسط mozhgan
|

