تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان
صبح گاهان

تکرار خسته دیروز

هیچ چیز دوباره تکرار نخواهد شد

حتا تلخی قهوه امروز

نوشته شده در تاريخ 88/08/24 توسط mozhgan |
چگونه می توان به او گفت که زنده است

چگونه می توان طعم خاکستری گلدان را باور کرد

و او را که ذره ذره آزادی را صیقل می دهد

تا درختی بکارد  

                      سخت فشرد.

افق خاکستری است

و تو ذره ذره خودت را قورت می دهی

زانوهایت را بغل می کنی

و به زغال سرخی

که رفته رفته سرد می شود

نگاه می کنی.

چگونه می توان گفت که او زنده است

باد می وزد

و جوزا

تمام کلمات ممنوعه ات را فراموش می کند.

نوشته شده در تاريخ 88/08/01 توسط mozhgan |
Blog Skin