تبليغاتX
رها
رها
کوه ها با همند و تنهایند هم چو ما با همان تنهایان
تمام کاکتوس های جهان را جمع می کنم

کنار تاقچه تا تو دیگر واژه نباشی

زنده ای درست پشت پنجره ای

                                 که به کوه وصل می شود

یک عمر نبودی

.

.

.

وقتی شعر می خوانم

وقتی تو می گریی

آرام

روی خارهایم

و چشم های من مست می شوند از گریه

آزادی زیرشلواریت را می پوشد

باور کن حکم همین بوده

من بخوانم و تو قطره قطره

 

 بهانه ایست نوش دارو

.

.

همیشه باید یک نفر برخیزد

خار به جای قلم

شلوار به جای کاغذ

نقطه ها کم رنگند

.

.

.

.

راست بگو

آزادی

 

یک عمر نبودی.

 

نوشته شده در تاريخ 87/10/08 توسط mozhgan |
Blog Skin