تمام کاکتوس های جهان را جمع می کنم
کنار تاقچه تا تو دیگر واژه نباشی
زنده ای درست پشت پنجره ای
که به کوه وصل می شود
یک عمر نبودی
.
.
.
وقتی شعر می خوانم
وقتی تو می گریی
آرام
روی خارهایم
و چشم های من مست می شوند از گریه
آزادی زیرشلواریت را می پوشد
باور کن حکم همین بوده
من بخوانم و تو قطره قطره
بهانه ایست نوش دارو
.
.
همیشه باید یک نفر برخیزد
خار به جای قلم
شلوار به جای کاغذ
نقطه ها کم رنگند
.
.
.
.
راست بگو
آزادی
یک عمر نبودی.
نوشته شده در تاريخ 87/10/08 توسط mozhgan
|
