ما پیکر من را تکان داد . خسته بود و حس می کرد تمام این دشت ازغبار این اندوه پر است . ما دیوانه شده بود . گربه ی چشم سبزرا دیده بود .گربه چشمان ملوسش را به ما می دوخت و صدای مرموزی ازخود بیرون می داد و تا ما به طرفش می رفت او دورمی شد دور ، دور...
من وقتی به ما نگاه کرد . حس کرد چیزی وجودش را انباشته کرد. ما هنوز تنها بود . گربه ی سیاه همسایه با گربه ای که هر روز به بهانه ی استخوان به حیاط می آمد همراه شده بود ؛ خنده ی ملوسانه ای می کرد . ازآن روز بود که ما دیوانه شده بود . گربه دیگرپی استخوان نیامد .
باد تند پاییزی وزید . ما کنار پنجره نشسته بود و حس می کرد همراه با باد چیزی از وجودش پرواز می کند و به خانه همسایه می رود . بلند شد . پله ها را یکی یکی پیمود . ازپشت بام نگاه کرد . دخترهمسایه با شلال افشان موهایش خت ها را بدست باد می سپرد تا چیزی در وجودشان خانه کند .
گربه چشم سبز به همراه گربه ی همسایه استخوانی را لیز می زدند . استخوان می رفت و در دندان های پوک گربه ها خانه می کرد . ما به دختر همسایه نگاه کرد . سبز رو بود . موهای سیاهش تاب می خورد ودوباره نگاهی به گربه کرد .
ما ، در عمق اندیشه من تاب می خورد و من محو می شد و تصویر گربه من می شد و دختر همسایه می شد و بعد همه چیز ما می شد . انگار زخمی که در قلب ما فرو رفته بود . ما در آینه به موهای سپیدش نگاه کرد . به چهره پر چینش و به چشم هایش که حالا رنگ چشم های گربه شده بود . سبیل هایش ریخته بود و سه نخ صورتشرا دربر می گرفت . به من نگاه کرد . نه دیگر من نبود . هر چه گشت پیداش نکرد . نه نبود . فقط گوشه ی اتاق یک گربه ی چشم سبز نشسته بود و آرام آرام کتاب می خواند . بدش آمد . گربه ی چشم سبز دیگر به او نگاه نمی کرد . نگاهش به کتاب بود و چشم هایش رفته رفته کلمات را می بلعیدند . از من بدش آمد . گفت : الهی زهر مارت بشه ، گربه .
من میو میو کنان چرخی زد و محلی نگذاشت . به جاهای حساس رسیده بود . از گربه بدش آمد .چاقو آشپزخانه را برداشت . من خرناسه ای کشید و مغز سرش توی کتاب پخش شد .
دختر همسایه دم در ایستاده بود و مدام زنگ می زد . گربه ی چشم سبز هنوز با گربه ی همسایه می گشت .
مژگان رها

