یکشنبه
برای یکشنبه های همیشه بارانی
باز هم یکشنبه شد و ما نرفته ایم.ساعت هاست که یکشنبه آمده و ما کنار اتاق کز کرده و نرفته ایم.
آخر یکی نیست بگوید : ای یکشنبه چرا باز آمدی؟؟دیدی که ما رفتیم و وفا نکردیم.
باز یکشنبه شده و ساعت 5 و به شخصیتی نگاه می کنی که خلق کرده ایی و در دفتر کوچکت جا مانده و تو خیال نداری که این شخصیت کوچک را آرام در ذهن من قلقلک دهی و یواشکی دندانم بگیری.
مردی که خلق کرده ایی خسته است و منتظر یکشنبه است که به سفر برود و به حرف های تو فکر کند.
شخصیتی لعنتی با موهای تنک و بلند و دست های پینه بسته ، بد جوری دلش هوای روز یکشنبه را کرده.حتا هوایی کسالت آورترین روزهایش را.
آقای یکشنبه کت خاکستری رنگش را پوشیده موهایش را شانه نزده زیر کلاه پنهان کرده و زردی دندان های ش را پوشیده نه نرفته.خیلی وقت است که نرفته و همه داشته های او کنار یک تخت روی زمین افتاده و موهای نازکش زیر دندان های شانه هست. پیژامه اش را پوشیده و مدام با دوشنبه دعوا کرده : که هی زن اگر نیامده بودی حالا این قدر منتظر نبودم.
دوشنبه ، دوشنبه خیس و بارانی.دوشنبه تمیز و رویایی.آی دوشنبه مهربان من دیگر خسته شده ام گاز را رها کن من سال هاست که اعتصاب غذا کرده ام و آن قدر نخورده ام که مرا از اسارت این روزها آزاد کنند بس است بوی گندیده ماهی....بس است تمام خوب های دنیا بس است.
گفتی عشق نگفتی بند.پس چرا این زنجیرها را از پای من در نمی آوری.می ترسم سرطان درد بگیرم و ببینم شنبه می آید بدون یک شنبه ای در انتها و ریه های من از بوی خانه های نمناک پر است.
انگشتانم خیلی وقت است که قلم یکشنبه را در دست نگرفته و مردی را که رفته بود پای دار که خودکارش را به دار آویزد......آه خیلی وقت است که او را تنها گذاشته ام و او هنوز سرگردان است و کنار سرو ایستاده و به خودکار بی رنگش نگاه می کند و مستاصل مانده که چه کند.
آی دوشنبه با آن چشم ها به قاب عکس من نگاه نکن بارها آمده بودم بروم اما همین بوی خورشت گند زده تو که با عشوه توی دیزی پخته بودی و کنار دو تا شمع گذاشته بودی پای مرا سست کردم نشستم و از قیمه گند زده تو خوردم.هنوز طعم ناپختگی گوشت زیر دندانم هست اما باور کن من صد و بیست روز بود که اعتصاب کرده بودم و جز آب چیزی نمی خوردم.
تو همیشه دامان چرب و روغنی ات را زیر دست های من پهن می کردی و برای من ترانه های محلی می خواندی.ببین دوشنبه من می خواهم کسی را نجات دهم روزت را تمام کن و برو.
ببین من زنجیرهایم را بریده ام و آن قدر سیرابی خورده ام که دلم باد کرده. آن مرد منتظر است روی قلمش خاک نشسته و حتما از انتظار بیهوده من خسته شده من نباید بگذارم او برود.او حتما تخیل مرا برداشته و رفته.
***
زمین سیاه است.هی دوشنبه خیس آن مردم قلمم را با خودش برده.
مژگان رها
